ابوالقاسم کلانتر : ماشین اعدام۶۷ توابین و اعدام کنندگان را هم خورد

238
ابوالقاسم کلانتر : ماشین اعدام67 توابین و اعدام کنندگان را هم خورد
ابوالقاسم کلانتر : ماشین اعدام67 توابین و اعدام کنندگان را هم خورد

 بخشهایی از گفتگو با آقای ابوالقاسم کلانتر از خاطرات قتل عام زندانیان در سال ۶۷ میگوید.

کلانتر از سال۶۰تا۶۷ در زندان عادل آباد شیراز به جرم فعالیت های سیاسی زندانی بوده و از نزدیک شاهد اعدامهای دسته جمعی تابستان ۶۷بود.

ابوالقاسم کلانتر در قسمتی از حرفهایش میگوید:‌ هیچ نشانی وعلامتی نبود که می برند دار بزنند. اسم ها را می خواندند. معمول همیشگی. گروه گروه اززندان عادل آباد می بردند با مینی بوس. با چشم بند. بازداشتگاه سپاه. معروف به عملیات.

آن جا یک پرسش نامه می گذاشتند جلوی تو که پر کنی. اسم و رسم. وابستگی گروهی. دوره زندان تو چطور بود. عفو خوردی پیش از این؟ مرخصی رفته ای؟ چه عقایدی پیدا کردی؟ به کجا رسیدی؟ با دشمن نظام چطور برخورد می کنی؟ آیا حاضری منافق را دار بزنی؟ بین افرادی که می شناسی اعم از خانوداه. فامیل. بسته کسی هست که مخالف نظام باشد؟ کیست و چطور؟ به هر روی تو در معرض یک آزمایش قرار می گرفتی. می خواستند یک ارزیابی از تو بکنند.

همین بود بچه ها وقتی دوباره برمی گشتند عادل آباد اذعان داشتند که به یک شوخی بیشتر شبیه نیست. آزاد می شوند. جهت عفو این پرسش نامه ها را داده اند. آنقدرنرم وملایم اتفاق افتاد که کسی باور نمی کرد. این پرسش نامه ها گواهی مرگ او باشد.

ممنوع صحبت بودیم. هر کس با خودش بود. کسانی بودند که می رفتند بیرون. میرفتند و همکاری می کردند. می آمدند. چیزی نشان نمی دادند. توجه کسی را دیگر این نوع همکاری های شایع جلب نمی کرد.

عادل آباد خبری نبود. می بردند عملیات می زدند، عملیات هم هر کاری می کردند مخفی بود. تازه بیش از هر وقت دیگر زندانی را  تحویل می گرفتند غذا اضافه می دادند. هرچه احتیاج داشتی در دسترس تو قرار می دادند.

ابوالقاسم کلانتر اضافه میکند: گروه گروه اسم می خواندند. معمول بود. وسایل خودتان را جمع کنید. اصلا کسی باور نمی کرد که بی خود و بی جهت به سوی مرگ می رود. فکر می شد که عفو خورده اند.

ملاقات ها قطع شده بود. خانواده ها سر وقت می آمدند و با دهن تلخ  و چشم اشکبار نومید و متاصل بر می گشتند خانه.

مادران می آمدند و دست خالی بر می گشتند. چه حالی داشتند. البته آن ها هم این همه سال آموخته ی این روزگار شده بودند. فکر کن مار داخل لانه ی جوجه گنجشک ها شده. مادر آمده و متوجه فاجعه شده. چه حالی دارد؟

نه راه به دورن دارد. نه دل برگشتن به خانه. همان دور سوراخ لانه پر پر می زند. جیک جیک می کند. آن هم سراسیمه و بی قرار. همان دوره بود که یکی از مادر ها(ملوک مرید وطن) را دستگیر کردند.

هم دو پسرش (محمود ومسعود عیدی پور) هم برادرش (باقر مرید وطن) زندانی بودند. در عادل آباد. مادر را هم شنیدیم بعد که دار زدند.

کسانی را هم دار زدند که تنگا تنگ با ایشان همکاری می کردند. در پلیس راه. ورودی های شهر صندلی می زدند. می نشستند. آیند و روند ها را زیر نظر داشتند. کسانی را که می شناختند یا به آن ها شک داشتند نشان می دادند. حتی آزاد شده ها را هم شناسایی کردند. گروه ضربت آنها را دستگیر می کرد. می آورد و اعدام می کرد. سر آخر خودشان را هم به دار آویختند.

دو نفر را می شناختم اسم نمی برم آنها را زدند. حال آنکه این دو نفر مدت ها سه راه کازورن – شیراز تردد وسایل نقلیه را زیر نظر داشتند.

افرادی را که می شناختند و گمان می رفت از زمره افراد مبارز یا سازمانی یا هوا خواه باشند یا گرایش فکری بخصوصی داشته باشند. شناسایی می کردند. در دستگیری ها موثر بودند. بعد از پایان ماموریتشان آن ها را هم بردند زیرزمین و دار زدند.

هم چنین یک نفر که از مسئولین ارزیابی بود. ارزیابی اطلاعات زندان. جایی بود که گزارش های زندان آن جا فرستاده می شد. پس از تفکیک و ارزش گذاری و میزان درجه ی تاثیر آن ها برای عملیات سپاه فرستاده می شد. همین شخص خودش یکی از زندانیان سال های شصت بود که تا دوره ای مقاومت کرد. تا سال های شصت و دو و شصت و سه بعد شکست.

کم کم به جرگه ی توابین پیوست. کار او به آنجا رسید که عضو فعال مدیریت زندان شد و نقش مخربی ایفا می کرد. با این همه او را هم زدند.

یادم هست که در عادل آباد بودیم و در بی خبری محض که عباس میرائیان برگشت.

او را برده بودند جزو گروهی و حالا تنها برگشته بود. حالتی داشت. عباس میرائیان بچه آبادان بود. عرب بود در اصل قرار بود مرخصی بگیرد برای عروسی برادرش یحیی. از آن طرف هم قصد داشتند او را در ببرند دوبی از طریق لنج. اما خورد به ماجرای شصت وهفت. به او مرخصی ندادند.

عباس از یک چشم تقربیا نابینا بود. جوانی بلند قد با سینه ای پهن وهیکلی درشت. راه که می رفت این طرف آن طرف می خورد. برگشته بود اما از کلام افتاده بود. راه که می رفت از شدت حیرانی سیخکی می رفت. به جایی نمی خورد. این طرف آن طرف نمی شد. هواخوری که می امد سربالا می کرد. آسمان را تماشا می کرد. عینک ته استکانی داشت. مات ومبهوت بود.

شخص گم و بی نشان. نمی شد در رفتار او متوجه شد چه دیده و یا شنیده. اما دیده بود. یکی دو روز که گذشت. طوری که صدایم به گوش او برسد. نزدیک شدم. گفتم عباس چرا می ترسی؟ چرا فرار می کنی؟ نگاه نمی کرد. ما رامی دید می ترسید. قبل از این عباس شخصیتی شاد بود و شوخی می کرد.

اما حالا؟ سرانجام او را به حرف آوردم. نزدیک بودیم. به هم اعتماد داشتیم. گفت عملیات بودم. چشم بند زدم. بردندندم زیرزمین تا آن وقت محل شکنجه بود. چند پله من خورد می رفت پائین. تخت زده بودند. اما این بار صدای مسعود بناوی راشنیدم وصدای محمد علی کلاه سفید زیتونی را.

این دو اکثر مواقع با هم بودند. از سال شصت تا سال شصت وهفت. صدای گریه آن ها را می شنیدم. بوی الکل و آیدبن پیچیده بود. (دوای بو برنده)

پلاستیک مرا هم روی پلاستک های دیگر انداختند. صداش را شنیدم. یک طناب دستم دادند. گفتند این دو نفر را دار بزن. طناب را انداختم. زدم زیر گریه. چه بود. نمی دانم. منصرف شدند. برگشتم به من گفتند برو وبا کسی حق حرف زذن نداری. از عباس پرسیدم چه شد؟ بیشتر بگو! گفت دو نفریشان می گفتند ما که توبه کرده ایم. با کسی هم کاری نداریم. می خواهیم زندگیمان را بکنیم. عباس اشکهایش را پاک کرد و دوباره به آسمان نگاه کرد و رفت. عباس را مجددا بردند. خودش را هم زدند.

ولی باز هم باورمان نبود. برخورد ها خوب بود آخر. ولی یک بار مرادی (همان که مسئول ارزیابی گزارش ها بود) که هنوز خودش زنده بود. تکه ای نان کند و دهن گذاشت.

معنایش این بود که مرگ به همین سادگی است. شما را جدا می کند و می خورد. علامت می داد که به هوش باشیم. غافل که این نشانه به خودش هم برگشت.

سرانجام اسم من هم خوانده شد. مختصر اثاثیه ای را که داشتم در پلاستیک گذاتشتم و دست گرفتم. نگقتم این مطلب را که قبلی ها بعضی از تکه لباس ها و خرد ریز خودشان را وقت رفتن می بخشیدند به دیگری.

دانستیم که به کار دیگری هم نمی آمد چون خودش هم سفری بود. می رفت و به دیگری می گذاشت و همینطور تا تمام بگبرد این قافله ی بی امان مرگ.

باز هم بگویم صدا که می زدند برای عملیات. عنوان هم می شد که می برند دادگاه. محاکمه ای می کنند و سپس می فرستند بیرون.

این است که باز تردید نمی کردیم در قدم گذاشتن به سوی نامعلوم. به سوی سرنوشت. من که دائم از خودم می پرسیدم چرا؟ و جوابی نمی گرفتم. روز اول که رفتم عملیات. قاسمی مسئول بند بود. قاسمی یکی از زندانیان عادی بود. مدتی در بازداشتگاه سپاه آن دوره بود. از بیرون می شناخت مرا. صدام زد.

گفت کلانتر حواست به خودت باشد. همه را زده اند. قاسمی اختلاس کرده بود. رئیس بانک بود. طرفه که هم دست برادر رئیس زندان بود. خلیل تراب پور برادر مجید تراب پور هم پرونده قاسمی بود. عادی بود وممنوع صحبت نبود.

مرا خواست و باز تکرار کرد مواظب خودت باش. شوخی ندارند. دارند می زنند. هر کس رفته برنگشته. همه تان را می زنند.

با کسی صحبت نکن. جفت تو برای تو می زند. شما را از ریشه این طور-با دست و حرکت دهان بوته ای را از زمین با قوت وفشار بیرون کشید. دهن او خرت صدا داد. کنج دهنش گود شد به اندازه ی یک حفره ی عمیق بیرون کشید.

گفتم خبری نیست. یعنی درست بخواهید هنوز باروم نبود. چرا؟ هضم آن برای من دشوار بود. بعد از یک ماه و نیم که آنجا بودم یکی از بچه های لار آمد سپاه. هم او به ما گفت به خانواده ها گفتند چه کسانی اعدام شدند. بند دیگر خلوت شده بود. این دوره ای بود که امر شده بود عملیات متوقف شود. تا آخر واقعه ی کشتار در بند بودیم. بر حسب شواهد و قراین باید دو ماه طول کشیده باشد.

بعد از آزادی قفل روی دهنم بود. سنگین وخفه. با همه چیز بیگانه بودم. در، دیوار. اتاق، حیاط خانه، روشن بود. من چشم هام بوی تاریکی می شنید. تا عادت بکنم به وضع و حال و فضای خانه، یک چند روزی طول کشید. اول مادرم را پیدا کردم. دست می کشیدم داخل تاریکی. کور مال کور مال حرکت می کردم. البته بگویم یک گوشه کز کرده بودم و لام تا کام نمی گفتم.

غریبی می کردم. از عالم و آدم ترس داشتم. کسی آیا از همین افراد گزارش می دهد؟ تحت نظر هستم؟ دغدغه داشتم. کاری نکنم اسباب دردسر بشود.

 مادرم را از پشت میله ها در خاطر داشتم، هم او واسطه بود. تا من خو بگیرم به بیرون، در و دیوار وحتی بعد از مدتی که آمدم خیابان مسافتی را راست می رفتم. زود برمی گشتم خانه، با احدی هم کلام نمی شدم.

به خانواده‌ی به دار آویختگان یک شماره قبر می دادند و نشانی قبرستان را.

لینکهای مرتبط

نامه تکاندهنده یک پاسدار از نحوه قتل عام زندانیان سیاسی زندان رشت
ناخن لودر روی رانش گذاشتم که حرف بزند گفت مرگ برخمینی فشار دادم له…
خاطرات رعب‌آور علی ربیعی وزیر شکنجه‌گر که با وضو وارد اتاق بازجویی میشد
برای منتظری قیمت افشای قتل‌عام برکناری‌ از جانشینی خمینی و حبس خانگی بود

تلگرام ما

http://t.me/Iran_news_ajancy