مسعود نقره کار : شهرزاد موقع سوختن میدوید و در اطراف او را شلاق میزدند

934
مسعود نقره کار: شهرزاد موقع سوختن میدوید و در اطراف او را شلاق میزدیم
مسعود نقره کار: شهرزاد موقع سوختن میدوید و در اطراف او را شلاق میزدیم

مسعود نقره کار شاهد جنایت های حکومت اسلامی از سوزاندن دختری بنام شهرزاد در زندان عادل‌آباد شیراز میگوید “…. آذر ماه سال ۱۳۶۰ خبر می دهند که در زندان زنان عادل آباد شیراز زندانیان قصد “کودتا” دارند. کودتائی که نام کودتای ” فلفل و نمک” به خودش گرفت. شهرزاد یکی از زندانیان فدائی با جمع آوری فلفل و نمک با برخی از زندانیان قصد عملیات و فرار داشتند.

این طرح توسط پاسدار نفوذی ای به نام ناهید لو رفت و ابتدا به پاسدار رحیمی ، مسؤل بند ۴ زندان اطلاع داده شد.

شهرزاد را زیر شکنجه بردند و ۱۰۰ ضربه شلاق در حضور زندانیان زدند، زندانیان زن را جمع کردندو مجید تراب پور در برابر چشم زنان زندانی بیرحمانه ۱۰۰ ضربه شلاق را زد.

یادم هست که من از رحیمی پرسیدم طبق کدام دستور به شهرزاد ۱۰۰ ضربه شلاق زدید که رحیمی که دستور زدن شلاق صادر کرده بود، گفت : ” کار انقلابی نیاز به دستور ندارد”. ( رحیمی بعد ها در جبهه کشته شد.)

شهرزاد را به زندان سپاه، و به سلول مجرد در زیرزمین بند شماره سه این زندان منتقل کردند.

آنجا جعفر جوانمردی، حسن بی بی و حمید بانشی بارها به او تجاوز کردند. کسان دیگری هم به او تجاوز کردند طوری که … .

عالبا” لباس ها و پاها یش خونی بود. شهرزاد مدت ها بدون هواخوری و حمام در آن سلول نگهداری می شد، سلولی که بوی خون و تعفن از آن می آمد و در مواقعی پوشیده از خون می شد.

روزی در راهرو سید ضیاء میر عماد را دیدم ، کوتاه قد و با پاهائی کوتاه تر از بالا تنه اش، عینک دودی می زد، موجودی خبیث و خطرناک بود.

پرسید: ” حاج آقا کجا ؟ ” گفتم : ” می روم دفترم” از من خواست با او برای دیدن شهرزاد بروم. قبول کردم. شهرزاد که آش و لاش بود برای دادخواهی شروع به شکایت بردن به سید ضیا میرعمادی، که ظاهرا” برای رسیدگی به وضع او آمده بود، کرد.

شهرزاد از بدرفتاری ها و تجاوز ها گفت، واز توهین هایی که به او و خانواده اش می کردند شکایت کرد.

میر عماد اما اجازه نداد شهرزاد حرف های اش را تمام کند و با تشر به او گفت: ” من هم خانواده ضد انقلابی تو رو می شناسم و…” میر عماد داشت حرف می زد که شهرزاد عصبانی شد و شروع کرد به شعار دادن و توهین کردن به میر عماد و خمینی.

حسن بی بی، شکنجه گر و بازجو که میرعماد را همراهی می کرد شهرزاد را به گوشه ای از سلول برد و با مشت و لگد به جانش افتاد.

شهرزاد اما دست از شعار دادن علیه رژیم و خمینی بر نداشت. میر عماد که سخت عصبانی شده بود حسن بی بی را صدا زد و به او گفت : “بلدی که چیکار کنی؟ ما تصمیمه مونو گرفتیم “، و حسن بی بی هم پاسخ مثبت داد.

در همین موقع سه تن از زنان بازجو مریم موسوی ، سیمین ول عبت هم آمدند. حسن به آنان گفت که روسری شهرزاد را بردارند و با آن از زیر سینه های اش دست های شهرزاد را به حالت خبر دار محکم به پهلو های اش ببندند.

چادری از وسط روی سرش بیاندازید و آن را طناب پیچ کنند.

در واقع می خواستند دست های شهرزاد دو بار بسته شود. پاهای اش را برای این که بتواند راه برود آزاد گذاشتند.

میر عماد از زنان شکنجه گر خواست شهرزاد را به میدان ” تورونه ” ببرند .

“میدان تورونه ” منطقه کوچک سیمانی شده ای بود که قرار بود پایه های تانکر آب در آن جا کار بگذارند. اطراف این منطقه را کاج های قدیمی پوشانده بودند.

مریم و سیمین و لعبت، شهرزاد را که درون چادر طناب پیچ شده بود به آن منطقه بردند. شهرزاد را وسط محوطه سیمانی روی زمین نشاندند.

شهرزاد تکان نمی خورد، شاید او که چشم های اش را هم چشم بند و هم چادرپوشانده بودند، خیال می کرد به سلول دیگری منتقل شده است، چون زمین اکثر سلول ها سیمانی بود.

خلیل تراب پور، مجید تراب پور ( این دو برادر بودند)، حسن بی بی، حسین بافقی و حمید بانشی هر کدام شلاق به دست در اطراف منطقه سیمانی ایستادند.

سرمست اخلاق تابنده هم داشت گودالی پای یکی از کاج ها حفر می کرد. سید ضیاء میر عماد کنار من بود.

از او پرسیدم : ” چیکار می خواهید بکنید؟ ” گفت: ” حاجی خواهید دید ، ما کارمان را بلدیم “. پیتی بنزین آوردند، از آن پیت های ۱۰ لیتری.

دو باره پرسیدم : ” سید می خواهید چه بکنید؟ “، گفت : ” خواهید دید، صبر بفرمائید”. مجید تراب پور حلب بنزین را روی سر شهرزاد که پیجیده در چادر در میانه ی منطقه ی سیمانی نشسته بود ریخت به طوری که تمام بدن شهرزاد بنزینی شد، و بعد بقیه بنزین را حلقه وارد دور واطراف منطقه سیمانی خالی کرد.حسن بی بی کبریتی کشید و آن را روی شهرزاد انداخت و حلقه ی بنزین دور منطقه ی سیمان شده را هم آتش زد.

آتش به ناگهان شعله ور شد و تمام آن محوطه را پوشاند. شهرزاد شعله ور شده در میان حلقه ی آتش ضجه زنان و نعره زنان می سوخت، و چون پاهای اش را آزاد گذاشته بودند به این سوو آن سو می دوید و وقتی به حلقه آتش که دورش شعله ور بود نزدیک می شد یکی از آن ۵ نفر با شلاق بر بدن اش می کوبید تا او پا از حلقه آتش بیرون نگذارد.

بوی گوشت سوخته فضا را پوشانده بود . صدای ترکیدن اعضای بدن شهرزاد را که دیگر روی زمین افتاده بود و می سوخت می شنیدم ، صدای ترکیدن جمجمه اش را هم شنیدم.

بعد از ۲۰ تا ۲۵ دقیقه شهرزاد تبدیل به کپه ای خاکستر شد.

آتش که خاموش شد سر مست اخلاق تابنده با بیل خاکستر شهرزاد را درون گودالی که پای یکی از کاج ها حفر کرده بود، ریخت. روی گودال را هم چنان با کوبیدن بیل صاف کرد که انگار نه انگار گودالی آنجا حفر شده بود.

وقتی از زندان بیرون می رفتم انگار شهرزاد هم با من بود، آن دختر ۲۷ ساله  شجاع که دانشجوی دانشگاه شیراز و اهل مشهد بود، شیرزنی بود این دختر، با آن قد نسبتا” بلند، پوست تیره، موهای بلند مشکی، چشم های درشت و زیبا و صورت باریک و کشیده دست از سرم برنمی داشت.

با خودم گفتم : ” خداوندا ، ما داریم چیکار می کنیم ، خداوندا، باورم نمی شود، خداوندا کمکم کن”.

لینک مشابه

ناخن لودر روی رانش گذاشتم که حرف بزند گفت مرگ برخمینی فشار دادم له…

تلگرام ما

http://t.me/Iran_news_ajancy