روزی زنبور و مار با هم بحثشان شد و ادامه داستان

155
روزی زنبور و مار با هم بحثشان شد و ادامه داستان

روزی زنبور و مار با هم بحثشان شد.

مار گفت:انسان ها از ترس “ظاهر خوفناک” من می میرند نه به خاطر نیش زدنم.

اما زنبور قبول نکرد.

مار، برای اثبات حرفش با زنبور قراری گذاشت:

آنها رفتند و رفتند تا رسیدند به چوپانی که

در کنار درختی خوابیده بود.

مار رو به زنبور کرد و گفت من او را می گزم و

مخفی می شوم و تو در بالای سرش سر و صدا ایجاد کن و خودنمایی کن.

مار چوپان را نیش زد و زنبور شروع به پرواز کردن در بالای سر چوپان کرد.

چوپان فورا از خواب پرید و گفت”ای زنبور لعنتی”

و شروع به تخلیه زهر کرد و بلند شد و رفت و بعد از چندی بهبود یافت.

این بار که باز چوپان در همان حالت بود مار و زنبور نقشه دیگری کشیدند.

این بار زنبور نیش زد و مار خودنمایی کرد، چوپان از خواب پرید، و همین که مار را دید از ترس پا به فرار گذاشت و به خاطر وحشت از زهرِ آن مار، چند روز بعد از دنیا رفت…

برخی بیماری ها و کارها نیز همینگونه هستند، فقط به خاطر ترس از آنها افراد نابود می شوند.

نترسیدن خیلی از مشکلات را حل میکند فکر میکنید چرا  موقع تظاهرات میگوییم نترسید نترسید ما همه با هم هستیم.

خود نترسیدن و جرات داشتن نصف بیشتر قضیه است به امید اینکه دوباره نترس و شجاع در خیابان حضور بیابیم و کاری کنیم کارستان و روزگار نوینی بسازیم.

تلگرام ما

http://t.me/Iran_news_ajancy