داستان جالب درخواست ازدواج دستمال کاغذی با اشک

88
داستان جالب درخواست ازدواج دستمال کاغذی با اشک
داستان جالب درخواست ازدواج دستمال کاغذی با اشک

دستمال کاغذی به اشک گفت:

قطره قطره ات طلاست…

‌ یه کم از طلای خود حراج میکنی؟؟

عاشقم….

با من ازدواج میکنی؟؟

اشک گفت:

ازدواج اشک و دستمال کاغذی؟

تو چقدر ساده ای!!

خوش خیال کاغذی!!!

توی ازدواج ما تو مچاله میشوی

چرک میشوی و تکه ای زباله میشوی!…

پس برو و بی خیال باش

عاشقی کجاست!!!

‌ تو فقط دستمال باش!!!….

دستمال کاغذی دلش شکست

گوشه ای کنار جعبه اش نشست,

گریه کرد و گریه کرد و گریه کرد…

در تن سفید و نازش دوید ..خون درد!

آخرش دستمال کاغذی مچاله شد

مثل تکه ای زباله شد

او اما شبیه دیگران نشد…چرک و زشت مثل این و آن نشد.

رفت اگرچه توی سطل آشغال

پاک بود و عاشق و زلال

او با تمام دستمال های کاغذی فرق داشت

چونکه در میان قلب خود

دانه های اشک کاشت

بیشتربخوانید

از عارفی پرسیدند: استاد تو در طریقت چه كسی بود؟ او پاسخ داد: یك سگ!

روزی سگی را دیدم كه در كنار رودخانه ای ایستاده بود و از شدت تشنگی در حال مرگ بود. هربار كه سگ خم میشد تا از آب رودخانه بنوشد، تصویر خود را در آب می دید و می ترسید، زیرا تصور میكرد سگ دیگری نیز در رودخانه است.

در نهایت پس از مدتی طولانی سگ ترس خود را كنار گذاشت و به درون رودخانه پرید. با پریدن سگ در رودخانه تصویر او در آب نیز ناپدید شد، به این ترتیب سگ متوجه شد آنچه باعث ترس او شده، خودش بوده است.

در واقع مانع میان او و آنچه به دنبالش بود به این شكل از میان رفت.

من نیز وقتی به درون خود فرو رفتم متوجه شدم مانع من و آنچه در جستجویش می باشم خودم هستم.

تلگرام ما

https://t.me/Iran_news_ajancy