مرثیه‌ای برای فروغ فرخزاد با صدای احمد شاملو – متبرک باد نام تو

100

مرثیه‌ای برای فروغ فرخزاد با صدای احمد شاملو بر روی تصاویری از تشییع پیکرش…

به جستجوی تو

بر درگاه کوه می گریم ،

در آستانه ی دریا و علف

به جستجوی تو

در معبر بادها می گریم،

در چار راه فصول،

در چار چوب شکسته پنجره ای

که آسمان ابر آلوده را

قابی کهنه می گیرد.

…………..

و جاودانگی

رازش را

با تو درمیان نهاد

پس به هیات گنجی درآمدی:

بایسته و آز انگیز

گنجی از آن دست

که تملک خاک را و دیاران را

از این سان

دل پذیر کرده است !

نامت سپیده دمی است که بر پیشانی آسمان می گذرد

 متبرک باد نام تو!

بهانهٴ این یادداشت، نامه‌های فروغ فرخزاد در زمینه طرحی از زندگی‌یی است که ساختار آن را او ریخت.

سالها پیش کتابهای فروغ و یادداشتهای منتشر شد.

در لابه‌لای نامه‌های فروغ، بارها این حالت دست میدهد که انگاری باید دوباره از اول شعرهایش را از اول خواند. وجودی بی‌آلایش و به دور از پلیدیهای زندگی و به دور از بیگانگی‌های آدمها با خود و دیگران!

یک یک نامه‌های فروغ فرخزاد جویبارهایی هستند که به رودخانهٴ یک کتاب ارزشمند می‌ریزند.

قسمتهای زیادی از این نامه‌ها، حرفها و رابطه‌های خصوصی و زندگی پنهان او هستند؛ اما فروغ بسیار ماهرانه و با هوشیاری، حرفهای اصلی و افکار و اندیشه‌های راهنمای شعرش را در آنها گنجانده است.

در نامه‌های فروغ، شعله‌یی را در نوک قله‌یی پیداست که او چشم به آن دوخته و دوری‌اش از آن، همان رنجهای هجران و پنهانش هستند. این پنهان بودن رنج، حسّ «زن» بودن فروغ را با زنان جهانش عجین می‌کند. این شعله، در نگاه و نظر هر عاصی هوشیار و بیدار ناراضی از آنچه هست، همواره در حال سوختن است.

بازی این شعله، همان جنبش و تب و تاب قیدناپذیر و نیروی گریزانی‌ست که مهار نمی‌شود؛ برگی‌ست که حتی آرامش فرود بر خاک را هم برنمی‌تابد.

فروغ در دامنهٴ کوهی از آرزوهای سر به فلک کشیده، اجاقی برمی‌افروزد و به بازی شعله‌هایش چشم می‌دوزد.

می‌توان تمام کتابهای فروغ را از پشت مردمک این نگاه و این خیره‌شدنها دوباره ورق زد و خواند.

می‌توان روبه‌روی نگاه فروغ آینه‌یی گذاشت و پرتوهای آن را تکثیر کرد. آن وقت به شمارش نگاهها پرداخت و برای ادامه این شمارش، تا بی‌نهایتها دوید… و «من دلم می‌خواهد! بدوم تا ته دشت! بروم تا سر کوه»…

هنگامه‌یی که شانه به شانهٴ فروغ فرخزاد در کتابهایش قدم می‌زنی، به تلاقی دو صداقت مشترک می‌رسی. در دو آینه، با او بی‌نهایت می‌شوی… با فروغ که شروع می‌کنی، به جادهٴ تشویش و نگرانی و دلشورگی قدم می‌گذاری.

پیرامونت «زندگی به چه ارزد / با کلبه‌های حقیر آسودن؟» و باز که می‌روی تا از پوسیدن در مردابها دور شوی، التهاب عشق و بارآوری زمین از ساقهایت بالا می‌آیند تا مگر تو به تجلی‌گاه یقینی که انتظارت را می‌کشد، برسی.

اما هر چه می‌روی، به قناعت نمی‌رسی تا به تجسّد آرامش و رضایت تن ندهی.

در فروغ فرخزاد، سرکشی عشق بی‌فرجام، هرگز به سکون و تسلیم و یقین نمی‌رسد…

خاطرات احمد شاملو پس از پیروزی انقلاب ٥٧

تلگرام ما

http://t.me/Iran_news_ajancy