مردی در حال مرگ بود و خدا را با جعبه ای در دست دید

193
مردی در حال مرگ بود و خدا را با جعبه ای در دست دید
مردی در حال مرگ بود و خدا را با جعبه ای در دست دید

مردی در حال مرگ بود. وقتی که متوجه مرگش شد خدا را با جعبه ای در دست دید.

خدا: «وقت رفتنه!»

مرد: «به این زودی؟ من نقشه‌های زیادی داشتم!

خدا: «متأسفم، ولی وقت رفتنه.»

مرد: «در جعبه‌ات چی دارید؟»

خدا: «متعلقات تو را.»

مرد: «متعلقات من؟ یعنی همه چیزهای من؛ لباسهام، پولهام و …»

خدا: «آنها دیگر مال تو نیستند، آنها متعلق به زمین هستند.»

مرد: «خاطراتم چی؟»

خدا: «آنها متعلق به زمان هستند.»

مرد: «خانواده و دوستهایم؟»

خدا: «نه، آنها موقتی بودند.»

مرد: «پس وسایل داخل جعبه حتماً تن و بدنم هستند!»

خدا: «نه، آنها متعلق به گرد و غبار هستند.»

مرد: «پس مطمئناً روحم است!»

خدا: «اشتباه می‌کنی، روح تو متعلق به من است.»

مرد با اشک در چشمهایش و با ترس زیاد جعبه در دست خدا را گرفت و باز کرد و دید خالی است! مرد دلشکسته گفت: «من هرگز چیزی نداشتم؟»

خدا : «درسته. تو مالک هیچ چیز نبودی!»

مرد: «پس من چی داشتم؟»

خدا: «لحظات زندگی مال تو بود. هر لحظه که زندگی کردی مال تو بود.»

تلگرام ما

https://t.me/Iran_news_ajancy