داستان واقعی پیرمردی که خدا را با چشم‌های خودش در ده خودشان دید

272

داستان واقعی پیرمردی که خدا را دید!
برای گوسفندهایش در آغل آتش روشن کرد خودش که سردش بود فکر کرد گوسفندهایش هم سردشان هست و زبان بسته ها نمیتوانند بگویند.

کمی که گرما در آغل پیچید آتش را خاموش کرد و با دل آسوده به سمت خانه‌‌اش رفت.

اما معلوم نشد چطور آتش خاموش افروخته شد و همه هفتاد راس گوسفند پیرمرد بینوا در آتش سوختند و زبان بسته ها نتوانستند فرار کنند و نتوانستند و فریاد کنند و چاره‌ای به کار کنند.

همه در آتش سوختند و فردای آن روز با دیدن منظره دل پیرمرد روستای میغان بیشتر میسوخت. همانکه طاقت نداشت سرما را بر آنها ببیند حالا نمیتوانست سوختن آنها را تحمل کند.

اما اهالی روستا دست به دست هم دادند و فی‌الفور هفتاد گوسفند تهیه و به وی اهدا کردند.

بعضی گوسفند دادند و برخی پول! رقم‌هایی که روستائیان کمک کردند را نگاه کنید؛ شگفت‌زده خواهید شد.

یک میلیون و دو میلیون و … باورش نمیشد اما مردم مردم هستند! با قلبهایی به مهربانی ایرانی!

خدا این شکلی به چشم می‌آید نیاز نیست دنبال خدا در آسمان بگردید روی زمین است و در همین ده زندگی میکند! این پیرمرد او را دیده است!

میگویند قبلاً هم یکی دیگر از اهالی روستا که پیرمردی بود هفتاد هشتاد ساله و تمام هستی‌اش، هفتاد هشتاد رأس گوسفند بود، یک روز صبح با لاشه‌های بی‌جان گوسفندانش مواجه شد که توسط گرگ‌ها دریده شده بودند.

یک شب تا صبح تمام دار و ندار و همه زندگی‌اش هیچ و پوچ شد، اما به یک چشم به هم زدن، هم‌ولایتی‌هایش بیش از آنچه از دست داده بود را برایش تهیه کردند.

مردم بالا دست  چه صفائی دارند چشمه هاشان جوشان  گاو هاشان شیر افشان باد!
من ندیدم دهشان،
بی گمان پای چپر هاشان جا پای خداست.
ماهتاب آنجا، میکند روشن پهنای کلام.
بی گمان در ده بالا دست ،چینه ها کوتاه است.
بی گمان آنجا آبی آبی است.
غنچه ای می شکفد، اهل ده با خبرند.
چه دهی باید باشد!
کوچه باغش پر موسیقی باد!

داستان واقعی فراش مدرسه که به کمک غیب به بالاترین منصب رسید

تلگرام ما

http://t.me/Iran_news_ajancy