چرا فرهاد نیامد؟ خاطره روزهای رسول بداقی با فرهاد وکیلی -وکیل بند!

39
چرا فرهاد نیامد؟ خاطره روزهای رسول بداقی با فرهاد وکیلی، وکیل بند!
چرا فرهاد نیامد؟ خاطره روزهای رسول بداقی با فرهاد وکیلی، وکیل بند!

داشتم از پله های بند ۳۵۰ زندان اوین پایین می آمدم، فرهاد وکیلی داشت از پله ها بالا می رفت، شانه هایمان را از همدیگر رد کردیم، که فرهاد از پشت گوشم مرا صدا زد.

هروقت فرهاد وکیلی را می دیدم، خرابه های دیوار دلم فرومی ریخت، غبار برخاسته از آوار دلم هوای روحم را تیره و تار می کرد، نمیدانم چرا ! شاید به یاد فرزاد می افتادم، فرزاد یک پارچه انسانیت بود، یک انرژی، یک خورشید بود، در آسمان اندیشه های جوانمردی.

شاید با دیدن فرهاد به یاد روزی می افتادم که برای اجرای حکم، آنها را پشت سرهم در یک شام بی سحرجرینگ جرینگ با زنجیرهای پایشان به سمت چوبه ی دار می برند.

فرهاد مردی جدی و مصمم بود، او یک لحظه تصمیم گرفت با من حرف بزند، من هم می دانستم از من گله مند است، گرچه دلخوری اش کاملا یک سوء تفاهم بود.

با دلتنگی به سمت بالا برگشتم او هم یک پله پایین آمد، دست روی شانه هایم گذشت و با لحنی آشنا، پراز برادری ومهربانی گفت:

رسول من و تو همشهری هستیم، از زمانی که من وکیل بند شدم، بامن سرسنگین شدی، چرا؟

خلاصه و شسته رفته گفتم: فرهاد احساس نگرانی می کنم. احساس خطر می کنم!

ابروهای پرپشتش را درهم کشید و گفت: چه خطری؟

گفتم : نمیدانم فرهاد، اما احساس خطر می کنم!

موضوع مهمی در پیش بود، هنگامی که من هنوز وارد زندان نشده بودم، چند بار به کمک رسانه ها و هیاهویی که راه افتاده بود، از اجرای حکم اعدام این چهارتن  فرزاد کمانگر، علی حیدری، شیرین علم هولی و فرهاد وکیلی  جلو گیری شده بود، من این تجربه را بدست آورده بودم، که رسانه ها نقش مهمی در به تعویق افتادن اجرای حکم اعدام دارند، به شرطی که یک شب پیش ازاجرای حکم، موضوع به گوش رسانه ها برسد.

معمولا وقتی کسی را برای اجرای حکم آماده می کنند، ده تا ۱۴ روز پیش از اجرا، ملاقاتی برای او و خانواده ی درجه ی یک ترتیب می دهند به نام ” آخرین ملاقات” چیزی مانند شام آخر مسیح، شب پیش از اجرا، اعدامی را به زندان انفرادی می برند، و فردا سحرگاه همه ی اعدامی ها را به سمت دار میفرستند، اگر اعدامی زندانی عادی باشد، با حضور خانواده ی شاکی و خانواده اعدامی، دادستان، یا نماینده ی وی، رئیس زندان رئیس حفاظت اطلاعات زندان و… پس از خواندن متن حکم توسط قاضی یا نماینده ی دادستان، حکم اجرا می شود.

اما برای زندانیان سیاسی عقیدتی اینگونه نیست، خانواده ی اعدامی از روز و ساعت اجرای حکم بی خبر هستند.

هنوز روی راه پله ها ایستاده بودیم، فرهاد گفت: من امتیازات زیادی برای همبندیها گرفته ام، توپ والیبال، روزانه دو دقیقه تلفن باخانواده، کتابخانه و چند امتیاز دیگر

گفتم: اتفاقا من نگران همین ها هستم.

کمی به فکر فرو رفت، سرش را از زمین برداشت و با لبخند برادرانه و همیشگی اش گفت: نگران من هستی که آدم فروشی کنم؟

گفتم: نه ،این چه حرفیه که میزنی !

گفت: پس نگران چه هستی؟

زبان از گفتن اصل نگرانی ام کوتاه بود، نمی توانستم بگویم، تجربه به من می گوید می خواهند تو و رسانه ها را غافلگیر کنند و شما را به بهانه ی زیر هشت به سوی اجرای حکم بکشانند.

این حرف دل من بود، که فرهاد هرگز از زبان من نشنید.

آن روز من فرهاد را به هر شکلی بود، از نگرانی بیرون آوردم، اما بدون گفتن حرف واقعی دلم.

یکماهی می شد، فرهاد وکیلی وکیل بند ۳۵۰ شده بود، روزی چند بار از پشت بلندگو او را صدا میزدند، بالا میرفت و با مسئولین زندان درباره ی بهبود اوضاع بند و راههای فراهم کردن آسایش زندانیان سیاسی با مسیولین زندان گفتگو می کرد، هربار امتیازی تازه را برای آنان به چنگ می آورد، اما هرروز بار دل من سنگین تر می شد.

غروب ۱۸ اردیبهشت ۸۹ بود، غوغای هوا خوری کوچک بند ۳۵۰ به آسمان می رسید، هوا خوری کمی کمتر از اندازه ی یک زمین والیبال بود، ۹ متر دیوار و خشت سرخ اطراف مارا محاصره کرده بود، وقتی از پایین نگاه می کردیم، بدون توجه به لایه های فشرده ی سیم خاردار بالای دیوار، از آسمان فقط یک مربع را می توانستیم ببینیم، اما بچه ها توی همان زمین کوچک دلشان شاد بود، فرهاد هم داشت والیبال بازی می کرد، به شدت سرگرم بازی بود، پاس های خوبی میداد، لباسهایش به خاطر شیرجه ای که رفته بود تا توپ را جمع کند، خاکی شده بود، من داشتم به خاکهای روی لباس فرهاد نگاه می کردم که بلند گو فرهاد وکیلی را صدا زد، قلب من لرزید، فرهاد جای خودش را به کسی دیگر داد و از زمین والیبال بیرون رفت، عرق از لباسهایش برون زده بود.

من داشتم از پشت سر رفتن اش را به خاطره ام می سپردم، فرهاد بالا رفت، چند دقیقه بیشتر نگذشت که بلندگوبرای هوا خوری اعلام تعطیلی کرد، قلب من دیگر از تپش نایستاد، ذهن من روی آخرین قاب رفتن فرهاد ایستاده بود، چیز تازه ای از ذهنم نمی گذشت.

بستن زود هنگام هواخوری و اعلام خرابی تلفنها تردید مرا بیشتر می کرد، تا اندازه ای به چیزی که از دلم می گذشت مطمئن شدم.

دیر وقت شد، اما فرهاد نیامد ؛ به خودم اجازه دادم تا از دوستان بپرسم ، که چرا فرهاد نیامد؟ برخی دیگر هم یادشان افتاد که راستی چرا فرهاد نیامد؟ کم کم دلهره ها بیشتر و بیشتر شد، نگرانی بند را پر کرد، مجید دُری، اسماعیلی، مددی، باستانی و چند تن دیگرهم با من همصدا شدند، دیگر ساعت از ده شب گذشته بود،

– ساعت ده شب وقت خاموشی زندان است-

رفتیم زیر هشت (افسرنگهبانی) گفتند آنان را برای اجرای حکم برده اند، ستون دلم ریخت.

همه خوابیدند، من تا سحر خوابم نبرد، توی تخت سوم ،کنار پنجره می توانستم پاره ای ازآسمان را ببینم، ساعت ۴ صبح بود، من همچنان داشتم آسمان را تماشا می کردم؛ دلم داشت قطره قطره از وجودم می چکید، اما آسمان آن شب با همه ی شبهای دیگر تفاوت داشت، ستاره ای جست، نوری به دنبال خود کشید تا در فضای بیکران آسمان ناپدید شد.

می دانستم آن شب فرزاد را هم خواهند برد.

صدای پای اندیشه ی فرزاد، همچنان کرانه ی دلم را، با موسیقی انسانیت می نوازد، آنگاه که گفت:

… بگذارید قلبم در سینه ی کسی بتپد، مهم نیست با چه زبانی صحبت کند یا رنگ پوستش چه باشد، فقط کودک کارگری باشد، تا زبری دستان پینه بسته پدرش، شراره طغیانی دوباره در برابر نابرابریها را، در قلبم زنده نگهدارد.

بگذارید، قلبم در سینه ی کودکی بتپد، که فردایی نه چندان دور، معلم روستایی کوچک شود و هر روز صبح بچه ها، با لبخندی زیبا به پیشوازش بیایند و او را شریک همه شادی ها و بازیهای خود بنمایند، شاید آن زمان کودکان طعم فقر وگرسنگی را ندانند و در دنیای آنها واژه های زندان، شکنجه، ستم و نابرابری معنا نداشته باشد…..

تلگرام ما

https://t.me/Iran_news_ajancy