داستان جالب شب یلدا و شاگرد ميوه‌فروشی که دل پیرزن را شکست

131

زن بيرون ميوه‌فروشى زُل زده بود به مردمى كه ميوه مى‌خريدند . شاگرد ميوه‌فروش ، تُند تُند پاكت‌هاى ميوه را داخل ماشين مشترى‌ها مى‌گذاشت و انعام مى‌گرفت.

زن با خودش فكر مى‌كرد چه مى‌شد او هم مى‌توانست ميوه بخرد و ببرد خانه… رفت نزديك‌تر… چشمش افتاد به جعبه چوبى بيرون مغازه كه ميوه‌هاى خراب و گنديده داخلش بود .

با خودش گفت : «چه خوبه سالم‌ترهاشو ببرم خونه»

مى‌توانست قسمت‌هاى خراب ميوه‌ها را جدا كند و بقيه را به بچه‌هايش بدهد… هم اسراف نمى‌شد و هم بچه‌هايش شاد مى‌شدند .

برق خوشحالى در چشمانش دويد…

ديگر سردش نبود!

زن رفت جلو ، نشست پاى جعبه ميوه . تا دستش را برد داخل جعبه ، شاگرد ميوه‌فروش گفت : « دست نزن ننه ! بلند شو و برو دنبال كارت ! »

زن زود بلند شد ، خجالت كشيد .

چند تا از مشترى‌ها نگاهش كردند . صورتش را قرص گرفت… دوباره سردش شد…

راهش را كشيد و رفت.

چند قدم بيشتر دور نشده بود كه خانمى صدايش زد : «مادرجان ، مادرجان ! »

زن ايستاد ، برگشت و به آن زن نگاه كرد . زن لبخندى زد و به او گفت :

« اينارو براى شما گرفتم . »

سه تا پلاستيك دستش بود ، پُر از ميوه ؛ موز ، پرتقال و انار .

زن گفت : دستت درد نكنه ، اما من مستحق نيستم .

زن گفت :

« اما من مستحقم مادر . من مستحق داشتن شعور انسان بودن و به هم‌نوع توجه كردن و دوست داشتن همه انسان‌ها و احترام گذاشتن به همه آنها بى‌هيچ توقعى . اگه اينارو نگيرى ، دلمو شكستى . جون بچه‌هات بگير . »

زن منتظر جواب زن نماند ، ميوه‌ها را داد دست زن و سريع دور شد… زن هنوز ايستاده بود و رفتن زن را نگاه مى‌كرد .

قطره اشكى كه در چشمش جمع شده بود ، غلتيد روى صورتش . دوباره گرمش شده بود… با صدايى لرزان گفت : « پيرشى !… خير ببينى…» هيچ ورزشى براى قلب ، بهتر از خم شدن و گرفتن دست افتادگان نیست.

پیشاپیش یلدای مهربانی که نماد

خانواده دوستی و عشق ورزیدن

به هم نوع است را شادباش میگوییم .

یلدای امسال در هنگام خرید میوه

سهم تنگدستان آبرومند را فراموش نکنیم .

 تلگرام ما

https://t.me/Iran_news_ajancy