خودش هم معلم بود (خاطره ای کوچک از زندان) رسول بداقی

93
خودش هم معلم بود (خاطره ای کوچک از زندان) رسول بداقی
خودش هم معلم بود (خاطره ای کوچک از زندان) رسول بداقی

این مطلب از فیس بوک آقای رسول بداقی برداشته شده است:

گاهی انسان ناچار می شود که به جای فریاد زدن، انتقام گرفتن، گریه کردن وبه جای اینکه توی سر خودش بزند، به جای آنکه گوشه گیرشود و دست از همه چیز بکشد، قلم بردارد، فقط بنویسد و آنقدر بنویسد که خسته شود، سرش را روی دفترجلوی دستش بگذارد و مانند کودکان درس نخوان به خواب برود.

سال ۱۳۸۹ یکسالی از ۶ سال زندان را سپری کرده بودم، در زندان رجایی شهر هنوز تلفن سالن سیاسی ها قطع نشده بود، غروب دلتنگی بود، هرجا را نگاه می کردم دیوار بود و دیوار …! و من نمی دانستم در آن لحظه چه بلایی سربچه هایم آمده است، به اندازه‌ کف یک دست هم آسمان دیده نمی شد، به چهره ی هرکس که نگاه میکردم برایم تکراری، اخمو و کهنه بود، دلم می خواست با کسی از بیرون زندان صحبت کنم، همه ی دوستان گذشته وحال را از ذهنم گذراندم،به هرکسی اندیشیدم، مانده بودم که به اندازه ی ذره ای به گردن چه کسی حق دارم، که احتمال خطر امنیتی رابه جان بخرد و با من صحبت کند؟

یکی ازدوستان قدیمی را به یادآوردم، دوسالی می شد که او را ندیده بودم، درسن ۱۸ تا ۲۰ سالگی، دو سال از عمر و جوانی مان را د رجایی به سختی درکنارهم سپری کرده بودیم، برایش ازجان مایه گذاشته بودم، خودم را تادم مرگ و نابودی برده بودم، و او را ازنابودی نجات داده بودم، خودش ،خانواده اش و دوستانی که آنجا کنار ما بودند، هم بارها گفته بودند، عبدالله(نام مستعار) را فلانی نجات داد.

خودش هم معلم وآدم نترسی بود، همه ی دوستان هم او را به این صفت میشناختند، اما فقط سر منافع شخصی خودش.

تلفن را برداشتم، خوشحال بودم، مثل دیوانه ها با خودم لبخندمیزدم، مشک تشنه و خشکیده ی دلم رابرای شنیدن واژه هایی دل انگیز که میان دو دوست جانی داد و ستد شود، گسترده بودم.

صدای زنگ تلفن بلند شد، ته دلم میلرزید که او درخانه باشد، زیرا نگران این بودم که اگربا او دلتنگی ام را تقسیم نکنم، امشب باردلم سنگین تر خواهد شد، و از غصه دق مرگ خواهم شد.

خوشبختانه گوشی را برداشت، اما کاش برنمی داشت ! همه‌ی حنجره و بار عاطفی ای که در این یکسال زندان روی دلم انباشته بود را، در قالب سلامی به او هدیه کردم.

بدون اینکه منتظر پاسخ او باشم، پیاپی چندجمله ی زیبا به رسم گذشته برزبان آوردم.

در پاسخ نم‌نم باران عواطف من، خشک وبی روح، پس از مکثی طولانی مانند کسی که تازه پدرش مرده باشد گفت: علیک!

گفتم: چه خبر؟ خوبید ؟ اتفاقی افتاده؟ (پس از کمی سکوت) ادامه دادم من فلانی هستم، از زندان تماس میگیرم.

باز دلمرده و سرد و آرام پس از سکوتی نگران کننده گفت: میدانم

این بارسکوت میان مابیشترشد.

هنوز نقش لبخندی ساختگی روی لبهایم مانده بود، و نمی خواست پاک شود، اوبدون توجه به احساسات و پرسشهای من، اما جدی و قرص و محکم گفت: آقا… ؟! یه پرسش دارم.

برای ثانیه هایی کوتاه ازحس ناامیدی بیرون آمدم و از اینکه بالاخره ایشان صدایش را بالا آورد، خوشحال شدم، باز با همان مهربانی گفتم: بفرمایید، هر پرسشی داشته باشید در خدمتم!

درذهن خودپیش بینی کردم که قطعا درباره ی چگونگی دستگیری،موضوع  پرونده، شیوه‌ی سرکشی یاتماس تلفنی باخانواده ی من برای دلداری آنان و…میخواهد چیزهایی بپرسد، یا برای رهایی من پیشنهادی دارد، یا راه چاره ای اندیشیده است، یا می خواهد گله کند، که چرا به من خبر دستگیرشدنت را کسی نگفته است ؟ این تصورات درطول چندصدم ثانیه ذهن مرا پرکرد.

گفت: آقا ؟!

گفتم: جانم !

گفت: آقا ؟! ابرای اینکه شما با من تماس نگیرید، باید چه کسی راببینم؟

برای اینکه مطمئن شوم که درست شنیده ام، یکبار دیگر حرفهایش را ازذهن خودم گذراندم! پس از بررسی دوباره، دیدم که درست شنیده ام.

زمین وزمان رابرای لحظاتی گم کردم، حس کردم در میان کهکشانهابه سمت نقطه ی نامشخصی پرتاب شده ام، و دارم غلت می خورم، ذهنم قفل کرد، نمیتوانستم زبانم را در دهانم بچرخانم، هیچ جمله ی مناسبی را نمی توانستم،سرهم کنم .

بالبخندی که برای خودم به تلخی زهربود،گفتم: هههههه !! شوخی میکنید.

جدیها وشوخی هایش رامی شناختم، از اول هم میدانستم که جدی می گوید، فقط خواستم، ظاهرا هم که شده، موضوع را به خیر و خوشی پایان دهد، شاید اندکی از تلخی خاطره ام کاسته شود.

امانه..!باهمه ی انرژیی که درحنجره داشت،گفت: نه آقاشوخی ندارم.

گفتم نیازی نیست کسی را ببینی عزیزم، همینکه به خودم گفتی کافیه، ازصداقت شما سپاسگزارم، خدانگهدار.

به یاد لحظه ای افتادم ،که در دادگاه انقلاب حکم ۶ سال زندان توسط قاضی صلواتی به من ابلاغ شد، درلحظه ی ابلاغ حکم، اصلا نه در ظاهر و نه در باطن هیچ ناراحت نشدم، اما این جمله وجودم را سوخت.

گوشی راسرجایش گذاشتم، آه سردی از درونم فوران کرد، مانند کسی که دریک جمع خودش را خیس کرده باشد، از خودم شرمم آمد. درمسیر باجه ی تلفن تا درون سالن تصور می کردم همه مرا نگاه می کنند، دلم می خواست مانند قطره ای آب یکباره در زمین فرو بروم، همه ی دیوارهای زندان و آدمهای تکراری وعبوس آنجا را فراموش کردم، مانند کودکی که از پدرش سیلی بخورد و به آغوش غریبه ای پناه ببرد، آرام و بی صدا توی تختخواب خزیدم .

انگار از یک کابوس وحشتناک گریخته بودم، به خودم گفتم: ای بدبخت! ای بیچاره! ای خر بی صاحب!! توچقدرمحتاج محبت دیگرانی، نمیدانی شرایط امنیتی دشواری است؟ تو نمیدانی مردم میخواهند زندگی کنند؟ بدبخت بی شعور!

چرا می خواهی برای دیگران دردسردرست کنی؟ چرا مزاحم زندگی و آرامش دیگران میشوی؟ توزندان هستی، به جهنم که هستی! ووو

دیگرشب شده بود،با این سرزنش ها وعذاب وجدانها درآغوش پتوی زبان بسته ظاهرا آرام گرفتم، چشمهایم رابستم و همینطوربه سرزنش خودم ادامه دادم.

ازآن پس باخودم پیمان بستم که از درون زندان با هیچ کسی تماس نگیرم، ومزاحم کسی نشوم، مگر خودشان بخواهند.

اکنون مانند آن روزها تشنه ی تماس همکارانم از زندان هستم. محمودبهشتی، اسماعیل عبدی، محمدحبیبی، عبدالرضا قنبری وووو

آقای رسول بداقی از اعضای کانون صنفی معلمان ایران می‌باشند.

تلگرام ما

https://t.me/Iran_news_ajancy