مشاهدات فاران فردوسی از خانه‌های امن، کشتن زیر دست و پا و شلاق بیماران

91
مشاهدات فاران فردوسی از خانه‌های امن، کشتن زیر دست و پا و شلاق بیماران
مشاهدات فاران فردوسی از خانه‌های امن، کشتن زیر دست و پا و شلاق بیماران

این مطلب قدیمی است تنها به دلیل آشنایی بیشتر با حکومت استبدادی ولایت فقیه و شرایط وخیم داخل زندانها که طی ۴۰ سال تغییری نکرده و حتی به قهقرا رفته است باز نشر شده است. فاران فردوسی در اسفند ماه سال ۱۳۳۱ در یک خانواده ی بهایی در تهران به دنیا آمد.

وی دارای یک خواهر و سه برادر است و در سال ۱۳۵۲ برای ادامه ی تحصیل به کشور امریکا رفت و یک سال قبل از انقلاب بهمن ۵۷ و پس از فارغ التحصیلی در رشته ی مدیریت و حسابداری به ایران بازگشت و مشغول به کار شد.

دستگیری

دستگیری آقای فردوسی در کمتر از سه سال پس از انقلاب و در آبان ماه ۱۳۶۰ از سوی نیروهای امنیتی دستگیر و چندی را در بازداشت موقت به سر برد.

فاران فردوسی که پدرش، فتح الله فردوسی، در همان دوران در زندان اوین اعدام شد، می گوید که تمامی آن مدت، مثل صحنه های فیلمی در ذهنش باقی مانده است.

او در خصوص شرح بازداشتش این چنین می گوید: “پدر من عضو محفل روحانی تهران بود و در آبان ماه سال ۱۳۶۱، و در حین برگزاری جلسه ای بازداشت شد.

آن زمان هر شهروند بهایی را که شناسایی می کردند، بازداشت می کردند و در بسیاری از مواقع عده ای گم می شدند و هیچ کس نمی دانست که افراد کجا هستند. من برای اینکه حداقل بدانیم پدر و باقی دوستان کجا هستند، پس از خبردار شدن از بازداشت، شروع به پیگیری کرده و به کلانتری ها، کمیته ها و زندان های مختلف مراجعه می کردم.

در همان زمان که دنبالشان می گشتم، در کمیته ای که درست روبه روی منزلی بود که بازداشت شدند، در حین پرس و جو کردن، یکی از ماموران آن کمیته از من پرسید که:

«شما بهایی هستید؟» و به محض این که تایید کردم، همان موقع بازداشتم کرد و به همان محلی که پدرم و دیگر اعضای محفل در آن جا زندانی بودند، انتقالم دادند.”

انتقال به خانه های امن

فاران فردوسی می گوید: “این محل زندان نبود؛ در جاده ی قدیم شمیران، نزدیک سفارت روسیه، یک باغ قدیمی و بزرگی -یک ویلای خصوصی که نمی دانم متعلق به چه کسی بود- وجود داشت که این محل را به زندان تبدیل کرده بودند.

در انتهای باغ سلول های کوچکی ساخته بودند و از قسمت مسکونی آن به عنوان دفتر زندان و محل بازجویی استفاده می کردند.

این محل را گویا در واقع برای معتادین به مواد مخدر که تعدادشان به ۳۰۰-۴۰۰ نفر می رسید و مدت زیادی بود که آن جا بودند، درست کرده بودند.

غیر از آن ها، ۱۰-۱۵ نفری از اعضا یا هواداران سازمان مجاهدین خلق و ما ده نفر که البته با احتساب سرایدار منزل و همسر و فرزندش که بازداشت شده بودند، جمعاً سیزده نفر می شدیم، نیز در آن جا زندانی بودیم.

ما هیچ وقت متوجه نشدیم که چرا این تعداد کم از مجاهدین و ما را آنجا برده بودند، شاید که قصد تحقیر ما را داشتند..”

وی ادامه می دهد: “ما یازده نفر(مردان) در یک اتاق (سلولی) بودیم که هنگام خوابیدن یک در میان و به حالت چپ و راست می خوابیدیم و جای تکان خوردن و غلطیدن هم نداشتیم.

از آن طرف هم تنها نفری یک پتوی نظامی نازک به ما داده بودند که زیرمان و روی زمین سیمانی می انداختیم و نهایتاً اگر کتی داشتیم، روی سرمان می کشیدیم.

این در شرایطی بود که پنجره های سلول هم، فاقد شیشه بود و تصور کنید که با آن هوای سرد شمال شهر تهران، در آن فصل از سال، تقریبا در هوای آزاد و روی زمین می خوابیدیم.

هم چنین سلول ما دستشویی نداشت و آن ها یک بار صبح ساعت ۶ و یک بار هم عصر در را باز می کردند که ما به دستشویی برویم و مثلاً یکی از دوستان که به علت بیماری مجبور بود بیش تر به دستشویی برود، هرچه داد می زد در را برایش باز نمی کردند.”

بازجویی

“روز دوم و یا سوم که شروع به بازجویی کردند، تمام روز، چشم هایمان می بستند و ما را در حیاط و روی ایوان-که بعضاً به دلیل بارندگی خیس بود- می نشادند.

در این مدت، با چشمان بسته، هر کسی که رد می شد، به ما چک و لگد می زد و فحش های رکیک می داد.

نحوه ی بازجویی هم طوری بود که هر یک ساعت یک بار می آمدند، چشممان را باز می کردند، کاغذی به ما می دادند و می گفتند که: «اسمتان را بنویسید.»

پس از اینکه ما اسممان را می نوشتیم، چشممان را مجدداً می بستند و ساعتی بعد بر می گشتند و این بار می گفتند: «آدرس محل زندگی تان را بنویسید.»

آدرس را که می نوشتیم، یک ساعت باز روی زمین می نشستیم و چک و لگد و فحش می خوردیم و ساعتی بعد دوباره می آمدند و مثلا می پرسیدند:

«محل کارتان کجاست؟» و این روند تا شب که به سلول باز می گشتیم، ادامه پیدا می کرد… یعنی سوالات، بسیار کوچک و یک دقیقه ای و هر یک ساعت یک بار بود.

دنبال پول میگشتند

تمامی بازجویی ها و سوال ها و جواب ها هم در مجموع راجع به این بود که حساب های بانکی تان کجاست؟، ماشین تان کجاست؟ و یا خانه تان کجاست؟ در واقع گویا مسائل مالی ما برایشان مهم بود.

یک بار هم ما را با چک و لگد و فحش به یکی از اتاق های ساختمان آن جا بردند، دفتر تلفن هایی را که از خانه هایمان آورده بودند، جلویمان گذاشتند و درباره ی هویت تک تک افرادی که نامشان در آن دفترها بود، می پرسیدند تا بقیه ی دوستان و بهاییانی را که می شناسیم؛ شناسایی کنند.”

فاران فردوسی ادامه می دهد: “یک روز، دو پاسدار آمدند و بر سر اینکه آیا ما حاضر می شویم به دیانتمان فحش دهیم یا نه، شرط بندی کردند.

آن پاسداری که شرط بسته بود ما را مجبور به این کار می کند، پس از شرط بندی، لوله ی آبی آورد و شروع به زدن ما کرد.

چشم های همه بسته بود و با همان چشم بسته به تمام نقاط بدنمان و حتی سر و صورتمان می زد.

مثلاً مرا طوری زده بود که آثار کبودی اش تا شش ماه پس از آزادی هم، باقی مانده بود.

یک روز که یکی یکی اسم ها را می خواندند و پرونده ی هر فرد را مقابلش می گذاشتند، شخصی به نام “حاجی طلوعی” که مسئول آن جا بود و یکی از کسانی بود که بعدها شنیدیم مخالف شدید بهایی ها بود، وقتی به پرونده ی من که روی پوشه ی آن فاران فردوسی نوشته شده بود، رسید و متوجه شد که هیچ اتهامی در آن پرونده نیست؛ از یکی از ماموران پرسید که: «این را چرا گرفتید!؟» آن مامور در پاسخ گفت:

«آمده بود دنبال پدرش!» و دستور داد که روی پرونده بنویسند: «مامور تدارکات»! یعنی من که صرفاً جهت گرفتن اطلاعی از وضعیت پدرم به کمیته رفته بودم، مامور تدارکات شده بودم! این جرمی بود که برای من ذکر کردند…”

فاران فردوسی در مورد آزارهای روحی می گوید: “یک روز آمدند و گفتند که شروع کنید و وصیت نامه هایتان را بنویسید که دادستان کل، همین الان، حکم اعدام همه تان را صادر کرده است.

… یا مثلاً آنجا مغازه ای بود که زندانیان می توانستند چیزهای اولیه مثل بشقاب، قاشق، چنگال و یا صابون بخرد، اما به ما اجازه نمی دادند که به خرید برویم.

این در حالی بود که به کل سلول ما، فقط یک عدد قاشق و یک کاسه برای غذا داده بودند.

مثلاً یک روز ظهر که غذا آبگوشت آوردند و آب را ریختند توی همان کاسه، ۱۰ نفری باید آن غذا را با همان یک قاشق می خوردیم.

سلول ما با اینکه کوچک بود و جای کمی داشتیم، اما به هر حال خودمان در آنجا بودیم. دو-سه روزی ما را به سلول زندانیان مواد مخدری بردند؛ جایی که حدود ۲۰۰-۲۵۰ نفر در یک سالن بودند و ما حتی نمی توانستیم بنشینیم و از صبح تا شب روی پا ایستاده بودیم و منتظر بودیم که مثلاً یک نفر را صدا کنند تا جایی پیدا شود و ما بتوانیم چند دقیقه ای بنشینیم.

شرایط آن جا به شدت بد بود.

یک روز پیرمردی ۷۰-۸۰ ساله که معتاد بود، از خستگی مفرط روی زمین افتاد و به خاطر ازدحام جمعیت و کمبود جا، یک مرتبه چهار نفر روی او افتادند و هیچ کس هم نمی توانست کاری بکند.

آن پیرمرد در پی همین فشار زیاد مرد. پاسداران هم صبح آمدند و جنازه اش را بردند.

ما وقتی به آن سالن رفتیم کثافت همه را جا را گرفته بود. خب این افراد نمی توانستند خودشان را کنترل کنند و چون در سلول دستشویی هم نبود، بعضاً همان جا کارشان را انجام می دادند.

به خاطر همین وضعیت افتضاح بهداشتی، همه مان درد گلو گرفته بودیم؛ اطمینان دارم این گلو درد به خاطر شرایط آن سلول بود؛ که هنگامی که چند دقیقه ای برای دستشویی از آن جا خارج می شدیم هم، وضعیت طبیعی پیدا می کردیم.

مواقعی که ما می خواستیم به دستشویی برویم، همه ی زندانیان را از حیاط روانه ی اتاق هایشان می کردند و می گفتند که این ها نجس اند، صحبت نکنید و نزدیکشان نشوید.

یا مثلاً همان مدتی که ما را به سلول شلوغ معتادین به مواد مخدر برده بودند، ماموران یک نفر از زندانیان را مسئول کرده بودند که ما را فقط در گوشه ای نگه دارد، تا با دیگر زندانیان تماس نداشته باشیم.

همین طور صبح ها که برای بازجویی، با چشم بسته ما را از سلول خارج می کردند، به ما می گفتند که دستانمان را روی شانه ی هم بگذاریم(صف درست می کردیم) و پاسداران برای اینکه دست ما را نگیرند، یک چوب و یا یک تکه پارچه به دست نفر اول می داد و طرف دیگرش را خودش می گرفت و از این طریق ما را می کشید تا با چشم بسته به سالنی که محل بازجویی بود برسیم؛ مبادا دستش به ما بخورد و نجس شود.”

صحنه های شلاق بیماران

“وقت هایی که ما را در مقابل هم دیگر می زدند هم، بسیار تاثیر گذار بود. زندانیان مواد مخدری که هر روز ظهر، نزدیکی های ساعت ۱۲، نفری ۸۰-۹۰ ضربه شلاق می خوردند و ما این را می دیدیم.

موضوع دیگر بسیار دردناکی که ما شاهد آن بودیم، این بود: بعد از ۴-۵ روز که متوجه شدند آن زن و شوهر و پسر ۱۲ ساله شان -که گفتم سرایدار همان محفل بهایی بودند و به همراه بقیه، آن ها را هم گرفته بودند-، فقط سرایدار آن جا بودند و حتی در جلسه هم شرکت نداشتند و در واقع هیچ کاره بودند، تصمیم گرفتند که آزادشان کنند؛ بدون هیچ دادگاهی گفتند باید هر کدام قبل از آزادی، ۵۰ ضربه شلاق بخورند.

مسئول بخش زنان هم وقتی که هشدار داد که این خانم بیمار است و نباید شلاق بخورد، در همان حین این طور حکم را تغییر دادند که ۱۰ ضربه به زن و ۴۰ تای باقی مانده را به شوهرش بزنید! و بعد این سه نفر را جلوی چشمان ما روی زمین خواباندند و شروع به شلاق زدنشان کردند. این فلسفه شان بود…”

اعدام پدر در اوین

فاران فردوسی در مورد اعدام پدرش میگوید: “ ما با هم بودیم و دو ماه بعد از اینکه من را آزاد کردند و بقیه را به اوین بردند، پدرم در همان زندان اوین اعدام شد.

در واقع یک روز از اوین با خانه ی ما تماس گرفتند و فقط گفتند: «این ها را به درک واصل کردیم» و تلفن را قطع کردند.

پیگیر موضوع که شدیم و با بقیه صحبت کردیم، متوجه شدیم که دیگران هم چنین پیغام هایی دریافت کردند.

بعد کم کم برای صورت برداری و مصادره ی منزل آمدند و یکی- دو روزی طول کشید تا از طریق دوستان و آشنایان متوجه شدیم در محلی که آن زمان کفر آباد نامیده می شد. (خاوران) آن ۹ نفر را دفن کردند و در واقع هیچ جسد و نشانی به ما ندادند.”

تلگرام ما

http://t.me/Iran_news_ajancy