روزی اَنوشَک روان دادگر راهی دشت شد و به درون زندگی مردم رفت

85
داستانی پندآموز از شاهنشاه اَنوشَک روان ( انوشیروان ) ساسانی
داستانی پندآموز از شاهنشاه اَنوشَک روان ( انوشیروان ) ساسانی

روزی اَنوشَک روان دادگر راهی دشت شد و به درون زندگی مردم رفت . در راه پیرمردی را دید نود ساله كه توانایی كار كردن نداشت . او را دید كه سرگرم به كاشتن درختی از میوه است . شاهنشاه اَنوشَک روان شگفت زده شد و از پیرمرد پرسید آیا زیوِش ( عُمر ) تو برای زندگانی بسنده است كه میوه این درخت را ببینی ؟

پیرمرد پاسخ داد انوشه باشید شاهنشاه ، آری . گذشتگان كاشتند و ما خوردیم پس من بكارم تا آیندگان بخورند . اَنوشَک روان از پاسخ پیرمرد شاد شد و به او هزار کَرشه ( یکای اندازه گیری سیم در شاهنشاهی ساسانی ) پاداش داد و گفت درود بر تو با چنین اندیشه ای بس نیكو . پیرمرد سپاسگزاری كرد و گفت هیچ كس زودتر از من دستاورد ( حاصل ) این درخت را ندید .

اَنوشَک روان گفت چه می گویی درخت كه تاکنون كاشته نشده است ! پیرمرد گفت اگر من امروز اینجا را نمی كندم و درخت را نمی كاشتم هیچگاه اَنوشَک روان دادگر از این جا گذر نمی كرد و هزار کَرشه به من پاداش نمی داد . پس این پاداش و میوه آن درخت است كه من كاشتم . اَنوشَک روان دوباره از سخنان آن پیر مرد شگفت زده شد و به او درود فرستاد و هزار کَرشه دیگر به او پاداش داد و هر دو شاد از یكدیگر دور شدند .

تلگرام ما

http://t.me/Iran_news_ajancy