جانباز اعصاب و روان اشتباهی به افغانستان دیپورت شد در سرما و گرسنگی جان باخت

138
جانباز اعصاب و روان اشتباهی به افغانستان دیپورت شد در سرما و گرسنگی جان باخت

پدر یک خانواده که جانباز اعصاب و روان بود به دلیل شباهت به افغانی ها از پارک افسریه ربوده و به افغانستان دیپورت شده است. خانواده با اینکه بارها به کلانتری مراجعه کرده و عکس و نشانیهای وی را داده بودند ولی سیستم بی در و پیکر کلانتری نشانی از او به خانواده وی نمیدهد.

این جانباز اعصاب و روان نهایتا به دلیل عدم توانایی در تامین مایحتاج خود از سرما تا غذا در یکی از روستاهای افغانستان فوت نموده است.

به گزارش آژانس ایران خبر، روزنامه شهروند در ادامه نوشت: از تهران به افغانستان منتقل شد و میان چندین مرد افغان در روستایی دور افتاده در افغانستان رها شد. اما سرنوشت تلخ قاسم به این‌جا ختم نشد. مرد ٥١ ساله در آن روستای غریب، به خاطر گرسنگی و سرمای زیاد غریبانه جان باخت.

زندگی‌اش برای همیشه تمام شد بی‌آن‌که بداند خانواده‌اش همه جا را به دنبال او زیر پا گذاشته‌اند. پسر قاسم، وقتی برای پیدا کردن پدرش راهی افغانستان شد، بعد از شنیدن خبر مرگ دردناک پدر بیمارش، حال و روز بدی پیدا کرد. یک‌سال تمام جست‌وجو کرده بودند و حالا باید برای رسیدن جنازه پدر به دستشان دعا کنند.

جسدی که در میان ٥٠ مرده ناشناس دفن شده و هیچ‌کس نمی‌داند کدام جسد متعلق به قاسم است. این مرد ایرانی جانباز در روستایی دورافتاده، غریبانه خاک شده و حتی حالا خانواده‌اش نمی‌توانند جسد او را هم ببینند.

قاسم مظلومانه در سرمای یک روستای غریب جان باخت و یک‌سال جست‌وجوی همسر و فرزندانش بی‌نتیجه ماند. حالا خانواده‌اش از کسانی که او را به افغانستان فرستادند، شکایت دارند و تنها خواسته‌شان برگرداندن جسد قاسم به کشورش است.

همسر قاسم رضایی ماجرای یک‌سال غم‌انگیز زندگی‌شان را روایت کرد:

همسرتان چند‌سال داشت؟

متولد سال ٤٦ بود.

جانباز بود؟

بله. جانباز ٣٠‌درصد بود و مشکل اعصاب و روان داشت. ٣١‌سال در کنارش زندگی کردم و همیشه مراقبش بودم. هیچ‌وقت شکایتی نداشتم و صبورانه و عاشقانه به او رسیدگی کردم.

چطور ناپدید شد؟

پارسال تیرماه بود. من و قاسم و پسر و دختر و عروسم به تهران آمدیم، هم برای تفریح آمده بودیم و هم می‌خواستیم برای زیارت به قم برویم. قرار بود دو سه روزی در تهران خانه دخترم بمانیم و بعد به قم برویم. روز نخست رسیدنمان به تهران بود. همگی با هم به پارک افسریه رفتیم. آنجا نشستیم و شام خوردیم.

قاسم زودتر شامش را خورد و گفت که می‌خواهد در همان حوالی پیاده‌روی کند، ولی من مخالفت کردم. گفتم همین جا پیش ما بمان بعد از خوردن شام با هم به پیاده‌روی می‌رویم. او هم قبول کرد و کنار ما خوابید. اما در عرض چند دقیقه ناگهان دیدیم که قاسم نیست. اصلا نمی‌دانیم کی و چگونه از جایش بلند شده و رفته بود. قاسم رفت و دیگر برنگشت.

کل پارک را جست‌وجو و به ماموران پارک اعلام کردیم و آنها هم همه جا را گشتند، ولی قاسم نبود. بعد از آن به کلانتری نبرد رفتیم و شکایت کردیم. عکسش را هم دادیم، ولی دیگر فایده‌ای نداشت. مرتب از طریق دادسرا و کلانتری پیگیر بودیم، اما شوهرم پیدا نمی‌شد.

قاسم تیرماه ناپدید شد و اسفند ماه بود که با ما تماس گرفتند و گفتند نام قاسم در میان افغانستانی‌های مهاجری که به افغانستان فرستاده شده‌اند، دیده شده؛ بلافاصله به اردوگاهی که قاسم را فرستاده بودند رفتیم. شوهرم نام خودش را درست گفته بود، ولی آنها با تصور این‌که او افغانستانی است، شوهرم را به افغانستان فرستاده بودند.

همسر قاسم در پاسخ این سوال که چرا همان زمان برای پیدا کردن شوهرتان به آنجا نرفتید، میگوید:

پسرم می‌خواست برود، اما پاسپورتش گم شده بود. رفت اقدام کند، گفتند ٦ ماه طول می‌کشد، برای همین پسرم تصمیم گرفت به صورت غیرقانونی به آنجا برود، ولی من و خواهرانش مانع شدیم. به او گفتم اگر غیرقانونی بروی نگرانی‌ام چند برابر می‌شود. با کلی التماس پسرم را راضی کردم تا آماده‌شدن پاسپورتش صبر کند. تا این‌که بالاخره پاسپورتش را گرفت و به افغانستان رفت. آنجا بود که خبر تلخ مرگ پدرش را شنید.

با موبایل پسرم، مردی افغانستانی با من تماس گرفت و گفت پسرتان حالش بد شده است. خیلی نگران شدم و به او التماس کردم گوشی را به پسرم بدهد. وقتی پسرم گوشی را گرفت، فریاد می‌زد و اشک می‌ریخت. به او گفته بودند پدرت بر اثر سرما و گرسنگی در همان روستا جان باخته است. گویا قاسم در فصل زمستان زمانی که هوا خیلی سرد بوده، در همان روستایی که او را فرستاده بودند، یعنی روستای زرنج، جان باخته بود.

تلگرام ما

https://t.me/Iran_news_ajancy