داستان هیجان و دلهره‌های یک شعار نویس و شهر پر از لبخند

105
داستان هیجان و دلهره‌های یک شعار نویس و شهر پر از لبخند
داستان هیجان و دلهره‌های یک شعار نویس و شهر پر از لبخند

هیجان و دلهره‌های یک شعار نویس و شهر پر از لبخند دیروز بلاخره رفتم برای شعارنویسی همیشه وقتی که دیوارنویسی ها رو تو خیابون میدیدم یک احساس خوبی بهم دست میداد!

این احساس که قیام هنوز تو این خیابون حضور داره و یکی از اینایی که از کنارت رد میشه همونیه که اینو نوشته و شایدم چندتاشون.

به خودم گفتم چرا من به این حس اضافه نکنم برا همین منم تصمیم گرفتم کاری بکنم ولی یه کم نگران بودم ولی دیروز بالاخره رفتم.

از یکی از دوستام شنیده بودم که باید خیلی تو کار شعار نویس راحت باشی و یکسری مسائل رو رعایت کنی مثلا اینکه خیابونی که کار میکنی دوربین نداشته باشه یا حتما ماسک بزنی و یا حتما دونفری باشی و بهتره موتور داشته باشی و رهنمودهای دیگه ولی من میخواستم امروز این کار رو بکنم و خودم تکی انجامش بدم!

کارتها رو توی خونه آماده کرده بودم برگهای مقوایی تقویم روشون نوشتم و گذاشتم داخل کیفم.

نزدیک درمانگاه پیاده شدم و رفتم داخل کارتها رو از کیفم خارج کردم! قلبم تند تند میزد لحظه ها خیلی طولانی میگذشت دل دل میکردم اینجا نه اونجا آره که یهو گفتم همین الان و چند تا رو ریختم روی زمین. سریع اومدم بیرون!

بعد اومدم بیرون از پشت شیشه نگاه میکردم که ببینم کسایی که ور میدارن چکار میکنن. دیدم هر کی که نگاه میکنه لبخند میزنه و من همین لبخند برام خیلی ارزش داشت.

وقتی برگشتم ترسم ریخته بود دیدم من دیگه اون آدم قبلی نبودم. انگار با بقیه فرق داشتم، انگارقدم از بقیه بلندترشده بود! پر از شرافت و شجاعت بودم. دوست داشتم این شهرو تبدیل کنم به شهر پر از لبخند.

امروز بهترین کار همین شعار نویسیه تا مردم بدونن که قیام توی خیابونها به صورت مخفی حضور داره و به موقع خودش نقاب برمیداره و دمار از روزگار دیکتاتور در میاره!

تلگرام ما

https://t.me/Iran_news_ajancy