شرح لحظه های زندان اوین و قرچک ورامین- زهرا شفیعی دهاقانی

288

زندان اوین در بدنامی اش سابقه ایی طولانی دارد و هنوز هم همان نام بدیمن را یدک می کشد ولی اینبار با شکلی فجیعتر و ظالمانه تر، اوین بودیم من و ملیکا کاوندی، در بند دو الف سپاه، بازجویمان می گفت شما میهمانید و ما میزبان و من اما می گفتم ما زندانی هستیم و شما زندانبان اینجا ساواک است و شما ساواکی و تاریخ از پشت دیوارهای سرد و سخت و زشت، چه دهن کجی می کرد به ملیکایی که برادرش را برای دفاع از آب و خاکش به خاک سرد بهشت زهرا سپرده بود و خودش تمام کودکی اش آوراه بین خاطرات سرگردان مادر داغ دیده و خاکستانی که تن عریان و پاره پاره ی برادرش را به آغوش کشیده بود و نه کودکی اش مثل کودکی بچه های همسن و سالش بود و نه نوجوانی و حالا هم که جوانی اش، تاوان جهل ابوبکرهایی شده که عزم جزم کرده اند تا عصر دیگری را منقش به تاریخ تفتیش عقاید رنگ بزنند و اما ملیکا اینبار برای شانزدهمین بار بود که طعم تلخ بازداشت شدن و زندان را تجربه می کرد و یک قدم از اعتقادش فاصله نگرفته بود و نمی دانست دیگر برای مبارزه با جهل و نادانی، چه کند … آه از اینهمه ندیدن و کور بودن، نشنیدن و کر شدن، لال بودن و نگفتن …آه …امان از اینهمه بیداد و بیدادگری … نمی دانم این نااهلان و ستمگران را چه بنامم تا به آنان که در راه وطن، از جان و مال و خانه و خانواده شان گذشتند و جان بر کف برای دفاع، خونشان، ستون های محکم ایران شد و دست هر مزدوری را کوتاه کرد از جان و مال و ناموس و وطنمان، اینان را چه بنامم، نمی دانم این موریانه های موذی را که رخنه کرده در رگ و ریشه ی حکومت با پست و مقام و کرسی های دانشگاه که افکار پوچشان را به جوانان منتقل می کنند و می خواهند جانیانی چون خود به ایران تقدیم کنند را چه بنامم تا که از حق و حقیقت ایثار مردان و زنان متعهد و از جان گذشته مان، ناحقی نشود به والله که اینان نامی ندارند و در بی نامی نه نامشان به صفحه ی روزگار می ماند و نه رسمشان و تنها ننگشان، لکه بر دامن ایران و اسلام است و بس … اینان همان عمروعاصهای حیله گری هستند که با بر نیزه کشیدن قرآن، مردم را فریفتند و تاریخ دستشان را رو کرد و همگان دانستند در پشت این مهر کوفته شده بر پیشانیهاشان، عمروعاصی خفته که به طمع مال و جان و نام و نان، خود را فروخته و چوب حراج به ایمانشان زده و کم نگذاشتند از ظلم و بیداد در حق مردمانی که روزی در میانه ی میدان، دست به دست هم دادند و زن و مرد و پیر و جوان، آفریدند انقلابی را که گمانشان انتهای سیاهی و رسیدن به طلیعه ی نور بود …آه از اینهمه ستم رفته در زندان های تاریک و دهشتناک که با چشم بند تو را در راهروهای تنگ و پیچدار مواج، می برند و می آورند و تو نمی دانی کجایی و کجا می روی و ناخودآگاه تمام تصاویری که در فیلمها از جوانان مبارز در زمان گذشته نشان می داد و اتاقهای بازجویی و بازجویی هایی که ابتدا و انتها نداشت و اتاقهایی که قبرهایی بودند بی اکسیژن و بی نور خورشید و تو نمی دانستی چه وقت از روز و شب است و در روز دو بار برای نیم ساعت، بیرون برای هواخوری در حیاطی ترسناک و نامهربان می رفتی که حتی برای رفتن به همان هواخوری که فقط تو بودی و پانزده قدم طول و دو و نیم قدم عرض حیاطی که دیوارهایش ماتم بود و خشم و نفرت، لحظه شماری می کردی …من یک فیلمساز هستم، فیلمی خواهم ساخت از تک تک لحظه های اسارتم، از تک تک ثانیه هایی که در سلول انفرادی مُردم و زنده شدم، این فیلم را خواهم ساخت و برای بازجویم خواهم فرستاد تا بداند انتظار برای نفس کشیدن، یعنی چه ؟ تا بداند ندانستن روز و ساعت و لحظه و حرف نزدن با هم سلولیی که فریاد می کشید و خدا را به کمک می طلبید و دلم ریش می شد و نمی توانستم التیام دادخواهی اش باشم و نمی دانم به چه گناهی به دامی سیاه اسیر شده بود که استغاثه هایش دل دژخیمان را می لرزاند و دل تو را که بازجویی شغلت بود و نانی که از این شغل خورده بودی قلبت را چه بی رحم کرده بود و تفاوتی با قصابی که گوسفندان را سلاخی می کند نداشت . وای بر این لقمه هایی که بر سفره هایتان، سوراخ کرده ایمانتان را در برابر مسلمانی مسلمانان

آقای بازجو، خانم زندانبان، آقای رئیس، آقای قاضی، که تمام توان امروزت، پول و زور و اسلحه و زندان است، تو قدرت داری و همه ی مان خدا را، تو پول داری و همه ی ما خدا را، تو اسلحه داری و همه ی مان خدا را، تو صندلی ریاست داری و همه مان خدا را، تو زندان داری و همه ی مان خدا را … تو با ما نمی جنگی تو رودر روی خدایمان ایستاده ایی و زور و پول و قدرت و اسلحه و زندانت را به رُخ خدایمان می کشی؟ گمانم بر این است که باز ابرهه ها از پشت صفحه های تاریخ سرک کشیده اند و یادشان رفته که پرندگان ابابیل چه بر سرشان آوردند و سنگ های کوفته شده بر سرو صورتشان، سیرتشان را نشانه کرد و نشان داد به آدم و عالم خاری و حقارت دشمنی های لخت و برهنه ی شان را که می خواستند با خدا و اسلام دست و پنجه نرم کنند و شد آنچه تاریخ نوشته شد …امروز همان دیروزیست که ظالمان مُردند و در گورهایشان پوسیدند، امروز همان دیروزیست که می گذرد اما نامهای ظالمان به بدنامی به همراه بدنامان تاریخ، سنگ خواهد شد …آه از تاریخ که بین هیچ ستمگری فرق نمی گذارد و فقط می نویسد که ظلم از بین رفت و نماند . آقایانی که ظلم و جور و جفایتان، در حق استاد محمد علی طاهری و شاگردانش، صدای خدا را هم در آورد و هنوز سرگرم ستمید و نقشه کشیدن و عهدنامه ی امضا شده تان بر توافق کشتن استاد محمد علی طاهری در صندوقچه هاتان پنهان کرده اید به هوش باشید که موریانه ی ذهنتان، عهدنامه هاتان را ریز ریز کرده…امروز همان دیروز است و تا فردا وقتی نمانده، دست از استبدادتان بردارید.