فریاد از ظلم و بیدادِ ظالمانِ به جامانده از عصر تاریکی هایِ ابوجهل – زهرا شفیعی دهاقانی

145

به نام خداوند قانون و قلم

روزهایی بر شاگردان استاد محمد علی طاهری گذشت که تاریخ هم از حمل اینهمه رسوایی به ستوه آمده و گرده هایش به تحمل اسارت های ناجوانمردانه ی تنها مرد به جا مانده از آدمیت ،سر بر آستان خدا ساییده و فغان و فریاد از اینهمه ظلم و بیدادِ ظالمانِ به جامانده از عصر تاریکی هایِ ابوجهل، نفسهایمان را ستاند.

آنقدر بر سر و سینه کوفتیم تا ناظمان و مدیران و مسئولین این آب و خاک، چشمشان را به ظلم رفته بر این مرد بزرگ، نبندند و خود را به نشنیدن و ندانستن نزنند و از کنار این ظلم و ستم، بی تفاوت نگذرند و چه کنیم وقتی در پاسخ عدالت خواهی، جوابمان می شود مگر شما چه کاره هستید که سینه چاک می دهید ؟؟؟ و در عجبیم از آدمهای پر مدعایی که سخن بزرگمرد عالم حضرت علی علیه السلام قاضی القضات عادل و پرهیزگاری که می فرمایند (من علمنی حرفا فقد صیرنی عبدا) آنکسی که به من کلمه ایی بیاموزد مرا بنده ی خود کرده، را نمی شنوند و آستین همت بالا زده اند تا معلم راستین و حق طلب و آزاده ی مان را به دست چوبه ی دار بسپارند و آبی بر دل داغدیده شان بریزند که هرگز کسی مباشد که روبرویشان بایستد و خطایشان را بگوید و بگوید که خطاهایتان از قاعده ی یک گونیا و نقاله و خط کش و متر گذشته و کیلومترها با عدالتی که به آواز بلند وعده اش را می دادید فاصله دارد و ظلم و بیداد و اختلاس و ابتذال است که بر در و دیوار این سرزمین، جِرم بسته و جوانانش خموده در مخدرها و پیرانش متاثر از دردهای بی عدالتی، سر در گریبان فرو برده و تن به مرگی تدریجی سپرده اند و اما در این هنگامه ی جهل و تاریکی، تنها مردی که من می شناسم صدایش را هفت سال از پشت دیوارهای سیمانی و سیاه و زشت سلول انفرادی اش، به نشان اعتراض از ظلم رفته بر دانش و علم ایشان، به گوشها رساندیم و کر باشد آن گوشی که نشنیده و خود را مبرا از شنیدن داند و پشت بر آب شدن ذره ذره ی او کند و خود را به کوری بزند تا نبیند که بزودی بهانه ها برای نشنیدن و ندیدن، تمام می شود.

شعری از استاد شهریار که وصف احوالات امروز است و به مناظره ی منبر و دار شهرت دارد بی مناسبت به این اوصاف نیست و باید که در اوراق تاریخ بگنجانم و نمیرد آنچه بر این سروده، سروده است که به در می زند تا دیوارهای ستم بشنوند.

آقایان و بازجوهای محترم، این سروده را به شما و آنانیکه دارها افراشته اند تا سرها به دار بسپارند تقدیم می کنم.

منبر از پشت شیشه ی مسجد –  چشمش افتاد و دید چوبه ی دار

عصبی گشت و غیضی و غضبی –  بانگ بر زد که ای خیانتکار

تو هم از اهل بیت ما بودی –  سخت وحشی شدی و وحشت بار

نرده ی کعبه حُرمتش کم بود ؟ – که شدی دار شحنه ، شَرم بِدار

ما سر و کارمان به صُلح و صلاح  – تو به جُرم و جنایت ، سرو کار

دار بعد از سلام و عرض ادب –  وز گناه نکرده استغفار

گفت ما نیز خادم شرعیم  – صورت اخیارگر، یا اشرار

تو قلم می زنی و ما شمشیر – غلظت از ما ، قضاوت از سَرکار

تا نه فتوا دهند منبر ومیز – دار کی می شود سرو سردار

هر کجا پند و بند در ماندند – نوبت دار می رسد ناچار

منبری را که گیرودارش نیست – همه از دور و بر کنند فرار

باز منبر فرو نمی آمد – همچنان بر خَرِ ستیزه سوار

عاقبت دار هم زِجا در رفت – رو به در تا که بشنود دیوار

گفت اگر منبرِ تو منبر بود – کار مردم نمی کشید به دار

فسَدِ العالِم فَسَدِ العالَم