شعری برای شیرین عبادی_ از هادی خرسندی

269

مرا درباره شيرين عبادي، كلامي هست قدري انتقادي / همه دانند مؤمن هست اين زن، مسلمان از نوک پا تا به گردن!!

گرفتار بلاتکليفي سر، سرش گاهي مسلمان گاه کافر / گهي ميزانپلي و پوش داده، گهي بيني لچک بر سر نهاده

گهي چون خواهران زينب است او، گهي از حيث سر لامذهب است او / چرا در ملک خارج بي حجاب است؟، چرا در داخله زير نقاب است؟

کسي که تکيه بر اسلام کرده، خودش را مسلمه اعلام کرده / بگويد روسري در دين ضروريست، و يا تحميلي آخوند و زوريست

حجاب او اگر از اعتقادست، چرا يک در ميان تنگ و گشادست؟/ نباشد روسري گر انتخابي؟ اگر مايل بود بر بي حجابي؛

به داخل گر ندارد راه چاره؟ نکرده پس چرا يکبار اشاره؟/ نگفته پس چرا يک دفعه، يک بار، که هستم زين لچک البته بيزار

وگر از روي ايمان ميگذارد، چرا در خارجه بر سر ندارد؟/ اگر پوشاندن مو امر دين است، چرا پس پوشش ايشان چنين است؟

مگر اينکار تزوير و ريا نيست؟ مسلماني مگر جغرافياييست؟ / چرا خرداديان شد لعنت و هو، که رقصيده چرا در ساندياگو

به کاليفرنيا وقتي که رقصيد، مجازاتش چرا در شهرري ديد؟/ بله دين است و در آن نيست ارفاق ندارد حکم دين ييلاق و قشلاق

مگر اينکه يکي آيد درين بين، مسلمان باشد اما ذوحياتين / کند در ملک خارج حفظ ظاهر، که دين ما بود عين جواهر

به داخل طبق دستور خليفه، لچک بر سر عيال است و ضعيفه / اوايل من خوشم ميآمد از او، که حل کرده به خوبي مشکل مو

ولي از بس که کرد اسلام اسلام، به شک افتاده ام از او سرانجام / که کار اصليش تبليغ دين است، علي دائي تيم مسلمين است

دل ما ميبرد با زلف و کاکل، به لائيتيسه ما ميزند گل / تو گوئي قدرت از مذهب گرفته، نوبل از حضرت زينب گرفته