بهرام گور (بهرام پنجم ساسانی) که در کار مردم مینگریست با لباس مبدل شبی به خانه مردی جهود با نام براهام رهسپار شد و به در خانه وی رسید و در را کوبید که پیشکار جلو آمد و بدو گفت من با پادشاه در شکار بودم و راه را گم کرده ام و مرا امشب جای ده…براهام نپذیرفت و گفت ما جایی برای کسی نداریم…

بهرام دوباره اصرار کرد که من هیچ زحمتی برایت نخوام داشت که براهام جهود پیام داد این خانه تنگ است و تنها جای برای خواب یک درویش گرسنه است ، که بهرام گفت پس من بر در خانه ات میخوابم.

براهام گفت وی را بداخل بیاور چرا که میترسم چیزی از او بدزدند و سپس از من مطالبه کنند. پیش از ورود مرد جهود به بهرام گفت باید اگر اسبت سرگین کرد تمیز کنی و خشتی از این خانه صدمه دید تاوان دهی!

بهرام پذیرفت و زین و نمد را برداشت و به زیر افکند و خوابید، مرد جهود در پیش بهرام مشغول غذا خوردن شد و به بهرام گفت : هر که در دنیا مال دارد خواهد خورد و هرکه به مانند تو ندارد باید نگاه کند.

به گیتی هر آنکس که دارد خورد

چو خوردش نباشد همی بنگرد.

بهرام گفت اری این سخن قبلا شنیده بودم اما اکنون باورم شد.

براهام جهود بعد آن بساط می گسترد و خورد و مست شد و به بهرام که گرسنه بود گفت : هر که مال دارد دلش روشن است کسی هم ندارد به مانند تو نیمه شب گرسنه خواهد خوابید!

که هرکس که دارد دلش روشن است

درم پیش او چون یکی حوشن است

کسی کو ندارد بود خشک لب

چنان چون تویی گرسنه نیم شب

بهرام پاسخ داد این شگفتی را هم یاد گرفتم!

صبح زود بهرام خواست که برود براهام جهود آمد و گفت نخست پِهِن اسب خود را تمیز کن بعد برو ، بهرام با دستمالی سرگین اسبش را تمیز کرد و رفت…

روز دیگر بهرام شاه تاجش را بر سر نهاد براهام جهود را خواست و دستور داد تمامی اموال مرد جهود را بیاورند که یک هزار بار شتر بود به همراه گوهرهای بیشمار که همه را بین مستمندان تقسیم کرد.