میان ارغوان و خاکستر
میان ارغوان و خاکستر

پشت خاکستری‌ها و خاکسترها

ـ نقرة‌ سرد ستارگانم هنوز،

در گریبان کودکانه خاطرات ـ

در پاچال دکان عمر چتکه می‌انداختم:

«از عمر سه‌دانگی بیش گذشت

و آن نکردم که به‌کار آید

در سراشیب نیم دگر چه توانم کرد؛

که جبران اولی باشد».

… و سروش گفت:

«تو آن گفتی

که پلک به خواب آغشته‌گان خاک گفتند

و آیندگان

آن خواهند بگویند

که تو حال می‌گویی» ؛

مگر این تکرار خاکستری را

به سرخای یکی «نه!» ی درشت بیاویزی؛

[یکی سماجت زورآوری،

با پنجه‌ ناخمیده مرگ]

و از کتیبة‌ خاک ارغوان برانگیزی

… چون هشیوارانه نگریستم،

جز هوهوی باد

در پژواک نبود

… و سخت گریستم.