تخیل کن، گرت رؤیای آزادی‌ست
تخیل کن، گرت رؤیای آزادی‌ست

تخیل کن!

سبوی صبح رؤیایی

به روی سنگ خارا چین!

تخیل کن!

از این زنجیرهای واقعیتها رهایی جو!

نقاب از چهره‌ی این بی‌حیا بردار!

تخیل کن!

دل از این برج و این بارو

از این زنجیرهای زرنشان

برکن!

گرت این واقعیت‌ها

گسست ما و عشقِ ماست؛

گرت رؤیای آزادی

چنان چون برف می‌بارد

به روی شانه‌ات سنگین،

بر این بیدادها برشور…

تفکر کن!

نه اینک نم‌نم صبحیست دل‌آذین

نه این باران

ـ شقاوت از رگان ابر می‌بارد!

تخیل کن!

سبوی صبح رؤیایی

به روی سنگ خارا چین!