شیر جنگل

239

گویند در گذشته دور، در جنگلی شیر حاکم

جنگل بود و مشاور ارشدش روباه بود و خر هم نماینده ی حیوانات در دستگاه حاکم بود …

با وجود ظلم سلطان و تایید خر و حیله روباه، همه ی حیوانات، جنگل را رها کرده و فراری شدند، تا جایی که حاکم و نماینده و مشاورش هم تصمیم به رفتن گرفتند …

در مسیر گاهگاهی خر، گریزی میزد و علفی می خورد …

روباه که زیاد گرسنه بود به شیر گفت :

اگر فکری نکنیم تو و من از گرسنگی می میریم و فقط خر زنده می ماند، زیرا او گیاه خوار است …

شیر گفت : چه فکری داری ؟…

روباه گفت : خر را صدا بزن و بگو ما برای ادامه مسیر، نیاز به رهبر داریم. و باید از روی شجره نامه در بین خود یکی را انتخاب کنیم و از دستوراتش پیروی کنیم. قطعا تو انتخاب میشوی و بعد دستور بده تا خر را بکشیم و بخوریم …

شیر قبول کرد و خر را صدا زدند و جلسه تشکیل دادند …

ابتدا شیر شجره نامه اش را خواند و فرمود :

جد اندر جد من، حاکم و سلطان بوده اند …!

و بعد روباه ضمن تایید گفته شیر گفت :

من هم جد اندر جدم خدمتکار سلطان بوده اند …!

خر تا اندازه ای موضوع را فهمیده بود و دانست نقشه ی شومی در سر دارند، گفت :

من سواد ندارم، شجره نامه ام زیر سمم نوشته شده ، کدامتان باسواد هستین آن را بخوانید ؟…

شیر فورا گفت : من باسوادم، و رفت عقب خر، تا زیر سمش را بخواند …!

خر فورا جفتک محکمی به دهان شیر زد و گردنش را شکست …!

روباه که ماجرا را دید، رو به عقب پا به فرار گذاشت …

خر او را صدا زد و گفت :

بیا حالا که شیر کشته شده، بقیه راه را با هم برویم …

روباه گفت : نه من کار دارم …

خر گفت : چه کاری ؟…

گفت : می خواهم برگردم و قبر پدرم را پیدا کنم و هفت بار دورش بگردم و زیارتش کنم، که مرا نفرستاد مدرسه تا باسواد شوم …

وگرنه الان بجای شیر، گردن من شکسته بود ……..!!!!

مثنوی معنوی