بهار
بهار

صد شکر که عشق آمد و دلدارم شد

در ظلمت این جهان نگهدارم شد

مقصود و مراد و دین و آیینم شد

محبوب و انیس و مونس و یارم شد…

از غنچه‌ی گل سه بوسه برداشت و برد:

یک بوسه به خون سرو آراست و برد

یک بوسه برای صبح آزادی برد

یک بوسه برای عشق می‌خواست و برد…

عصریست لطیف و آسمان باران‌ریز

از دیده به دیده، مردمان شوق‌آمیز

از چیست میان من و آزادی هست:

این دشت فراخ و ابرهای خونریز… ؟

تا پنجه‌ی خورشید به مینا افتاد

یک شاخه ز باغ آرزو دستم داد

گل‌های لطیف خاطره می‌چیدم

می‌ریخت ز دست من به دامان باد…

با اختر این شبِ سیه زمزمه کن

این قصه ببر به گوش مـه زمزمه کن

نجوا شو و با زمزمه‌های یاران

با چشمه و کوه و رود و ره زمزمه کن…