تهمت رو به جان خریدن تا دلی پریشون نشه

93

هفت یا هشت سالم بود.

برای خرید میوه و سبزی با سفارش مادرم به مغازه محل رفتم.

اون موقع مثل حالا نبود که بچه رو

تا دانشگاه هم همراهی کنی!

صد تومان پول داخل یه زنبیل پلاستیکی قرمز رنگ که تقریباً هم قد خودم بود با یه تکه کاغذ از لیست سفارش.

میوه و سبزی رو خریدم کل مبلغ شد ٨٥ تومان دور از چشم مادرم مابقی پول رو دادم یه کیک پنج زاری و یه نوشابه زرد کانادادرای از بقالی جنب میوه فروشی.

و روبروی میوه فروشی روی جدول نشستم و جای شما خالی نوش جان کردم.

خانه که برگشتم مادر گفت مابقی پولو چکار کردی؟

راستش ترسیدم بگم چکار کردم، گفتم بقیه پولی نبود…

مادر چیزی نگفت و زیرلب غرولندی کرد. منم متوجه اعتراض او نشدم.

داشتم از کاری که کرده بودم و کسی متوجه نشده بود احساس غرور می‌کردم اما اضطراب نهفته ای آزارم می‌ داد.

پس فردا به اتفاق مادر به سبزی فروشی رفتم. اضطرابم بیشتر شده بود که یهو مادر پرسید آقای آشوري (رحمت خدا بر او باد…) میوه و سبزی گران شده؟ گفت نه همشیره.

گفت پس بقیه پول رو چرا به بچه پس ندادی؟

آقای آشوري که ظاهراً فیلم خوردن کیک و نوشابه از جلو چشمش مرور میشد با لبخندی زیبا رو به من کرد گفت: آبجی فراموش کردم ولی چشم طلبتون باشه.

دنیا رو سرم چرخ می‌خورد…

اگه اقا عيسي لب باز میکرد و واقعیت رو می گفت، به خاطر دو گناه مجازات می شدم، یکی دروغ به مادرم یکی هم تهمت به آقاي آشوري .

مادر از مغازه بیرون رفت. اما من داخل بودم.

اقل عيسي رو به من کرد و گفت:

این دفعه مهمان من!

ولی نمی دونم اگه تکرار بشه کسی مهمونت میکنه یا نه!

به خدا هنوزم بعد ١٧سال لبخند و پندش یادم هست!

بارها با خودم می گم این آدما کجان و چرا نیستن…

چرا تعدادشون کم شده آدمهایی از جنس بلور که نه كتاب های روان‌شناسی خوندن و نه مال زیادی داشتن که ببخشند…

ولی تهمت رو به جان خریدن

تا دلی پریشون نشه…