شعر من

46
شعر من، درد‌ است
شعر من، درد‌ است

شعر من،

قاصدی از سرزمین سبز خوشبختی‌ست

تکه‌یی هیزم که می‌بخشد به استمرار رقص سرخ آتش، مرد جنگل‌بان

اخگری‌ ، در رگه‌های نعره باروت.

شعر من، درد‌ است

شعر من‌ ، خون است

شعر من‌ ، جان است

شعر من‌ ،

جز سایه‌هایی منجمد از بودن دیوانه من نیست

رد پایی از جنون نیمه‌شب بیدارِ نا آرام

شعر من‌ ،

خورشید را می‌جوید‌ ،

در نگاه مردمان کوچه‌های شهر

شعر من‌ ،

از زخم می‌روید

شعر من‌ ، از عشق می‌گوید

شعر من،

قافیه از تازه‌های آبی مهتاب می‌چیند

وزن را در سادگی‌های زلال آب می‌بیند

مثل شبدر از تکلف‌های طبع‌آزار آزاد است.

شعر من چون «دوستت دارم»

بی‌ریا و ساده و گرم است.

شعر من مانند شبنم‌ها به رنگ سرخ آزرم است

شعر من تعریف‌ آبی‌هاست

شعر من آیینه فرداست

آه!… فردا

حتی اگر بی‌شعر من،

بی‌گمان زیباست