داستان مردی که فرشته خوشبختی را دید و راز بدبختیهایش را کشف کرد

76
داستان مردی که فرشته خوشبختی را دید و راز بدبختیهایش را کشف کرد
داستان مردی که فرشته خوشبختی را دید و راز بدبختیهایش را کشف کرد

در زمان های بسیار دور مرد کشاورزی بود، که دنبال فرشته خوشبختی می‌گشت او با وجود اینکه زمین و باغ زیادی داشت امّا هیچ وقت پولدار نمی شد و همیشه فکر می کرد بدبخت و بدبیار است. برای همین یک روز تصمیم گرفت کوله بارش را بسته و به دنبال بخت خود برود.

پس از چند شبانه روز به یک جنگل رسید. شیری بزرگ سر راهش سبز شد و می خواست به او حمله کند. امّا مرد گفت:«آقا شیره مرا نخور. من مردی بدبختم  ومی ترسم بد بیاری من دامن تورا بگیرد. الان هم دارم دنبال فرشته خوشبختی میگردم تا چاره ی دردم را به من بگوید.»

شیر هم آرام در کنار مرد نشست و گفت: «به شرط آنکه هر وقت فرشته خوشبختی را پیدا کردی از او بپرسی چرا من هر چه می خورم سیر نمی شوم؟» مرد بدبخت هم قبول کرد و به راه خود ادامه داد. او رفت و رفت تا به یک شهر رسید. همین که وارد شهر شد مأموران شاه او را دستگیر کرده و او را به کاخ بردند. قیافه ی شاه یک خرده عجیب بود ولی مرد زیاد توجهی نکرد.

شاه از او پرسید:« زود باش بگو ای مرد غریبه تو در شهر من چه کار می کنی نکنه جاسوس دشمن باشی. اگر این طور باشد همین حالا تو را اعدامت می کنم.» و مرد داستان خود را هم برای پادشاه تعریف کرد. پادشاه تا حرف ها را شنید.

به او گفت: « من یک پادشاه هستم و بر این شهر حکومت می کنم. امّا مردم این شهر به حرفم گوش نمی دهند. چنانچه بختت را دیدی از طرف من چاره ی این بدبختی را بپرس. تا تو را آزاد کنم.» مرد به پادشاه قول داد و به راه خود ادامه داد. بعد از چند روز راه رفتن در یک غروب زیبا مهمان یک باغبان شد. که فقط با دختر زیبایش زندگی می کرد.

او شب داستان زندگیش را برای باغبان تعریف کرد. باغبان هم گفت: «چنانچه فرشته خوشبختی را پیدا کردی از طرف بپرس که چرا درخت گردویی را که در باغ دارم با وجود بزرگی و تنومندیش نمی تواند میوه بدهد و هر ساله بدون بار است ؟» مرد به پیر مرد باغبان قول داد. و فردا روز دوباره به راه خود ادامه داد.

بعداز روزها بالاخره در یک قصر قدیمی فرشته خوشبختی را پیدا کرد. او مشکل خود و شیر و پادشاه و باغبان را به او گفت. فرشته خوشبختی هم دستی به گیسوان بلندش کشید و گفت:

« به باغبان بگو زیر درخت گردویش گنجی پنهان است. اگر آن را بیرون بیاورد درختش بار میدهد. به پادشاه بگو که او یک زن است که لباس مردانه پوشیده و مردم شهرش این را نمی دانند.

اگر او ازدواج کند مشکلش حل می شود. به شیر هم بگو کله ی یک آدم احمق را بخورد مشکلش درست می شود. در را برگشتن بخت خود را پیدا می کنی به شرط آنکه عاقل باشی.

مرد از فرشته خوشبختی تشکر کرد و شاد و سرحال از همان راه به خانه اش برگشت. نزد باغبان رفت و چاره ی دردش را گفت. پیر مرد هم گفت:«من خیلی پیر شده ام و کسی جز دخترم را ندارم بیا باهم گنج را بیرون آورده و با دخترزیبایم ازدواج کن و پیش من بمان. » اما مرد قبول نکرد و برای یافتن بخت خود دوباره راه برگشتن را در پیش گرفت. رفت ورفت تا به شهر پادشاه رسید.

او نزد پادشاه رفته و راز ش را به او گفت. پادشاه هم گفت: «ای مرد تو خیلی خوش شانس هستی. چون تا حالا کسی به راز زن بودن من پی نبرده بود. حالابیا با من ازدواج کن تا تو پادشاه و من ملکه ی تو باشم.» امّا مرد قبول نکرد و برای یافتن بخت خود دوباره راه سفر را در پیش گرفت.

بعد ازچند شبانه روز به جنگل رسید. شیر منتظر مرد بود. با دیدن مرد از جا بلند شد و نعره ای کشید و گفت: «امیدوارم راز بدبختی مرا پیدا کرده باشی.» و مرد نشست تمام اتفاقات را  برای شیر بازگو کرد.

شیر با شنیدن قصه ی مرد از جا بلند شد و گفت: «چه کسی احمق تر از تو که در راه گنج و دختر زیبای باغبان، حاکمیت و پادشاه شدن یک شهر و آن همه ثروت را از دست بدهد. من حالا تو را یک لقمه می کنم. چون می دانم احمق تر از تو کسی پیدا نخواهم کرد.» و شیر مرد نگون بخت را یک لقمه چپ کرد و سیر شد.

این داستان را در این روزگار شما تفسیر کنید.

تلگرام ما

http://t.me/Iran_news_ajancy