در بحبوحه جنگ جهانی اول خوف و وحشت همه جا را فرا گرفته بود و بعد…

104

در بحبوحه جنگ جهانی اول خوف و وحشت همه جا را فرا گرفته بود.سربازی متوجه شد که صمیمی ترین دوستش در سنگری در زیر بارانی از گلوله و آتش دشمن گرفتار شده است.از فرمانده اش خواست که اگر ممکن است نزد دوستش برود و هرطور شده رفیقش را پشت خط برگرداند.

فرمانده گفت:می تونی بری،اما فکر نکنم ارزشش را داشته باشد.رفیقت تا الآن باید مرده باشد.بهتره جونت را برای خودت نگه داری!

پند و اندرز فرمانده افاقه ای نکرد و سرباز برای نجات دوستش دست به کار شد.به طرز معجزه آسائی به دوستش رسید او را بلند کرد،روی کولش گذاشت تا بالاخره او را پشت خط برگرداند.در حالیکه آن دو در انتهای سنگر با همدیگر تنها بودند فرمانده وارد شد و شروع به بررسی زخم های دوست سرباز کرد و بعد به نرمی سرش را بالا آورد و مهربانانه به سرباز نگاهی انداخت.

فرمانده گفت:به تو گفتم ارزشش را ندارد.رفیقت مرده،سرباز جواب داد:خیر قربان،ارزشش را داشت.

منظورت چیست که ارزشش را داشت؟رفیقت مرده می فهمی؟

بله قربان.اما ارزشش را داشت برای اینکه زمانی که به سنگر رسیدم او هنوز زنده بود و بسیار خوش حال شدم وقتی شنیدم که او گفت:

جیم…می دونم…می دونم که تو برای نجاتم برگشتی.

تلگرام ما

http://t.me/Iran_news_ajancy