نامه شعله پاکروان به خانم آمنه مرادی، همسر شهید اقبال مرادی

47
نامه شعله پاکروان به آمنه همسر اقبال مرادی

نامه خانم شعله پاکروان مادر ریحانه جباری (دختری که به خاطر دفاع از ناموس خود اعدام شد) به آمنه مادر زانیار مرادی و همسر اقبال مرادی:

میخواهم دنیا را از چشمان تو ببینم. فقط برای یک لحظه. زنی که زندگیش مالامال از انتظار و دلشوره بوده و هست. چند سال دلهره اور را گذرانده ای؟ از وقتی پاره تنت زانیار حکم اعدام گرفت؟ نه سال؟ ده سال؟ اشتباه میکنم. ده قرن است تپش قلب گرفته ای برای میوه دل. در هزار سالی که کابوس اعدام بر گلویت چنگ زده شاهد بودی که مرد و همراه زندگیت برای زنده ماندن فرزند به اب و اتش میزند. به شانه های او تکیه داده بودی تا از طوفان دلهره های بی پایان در امان باشی. اکنون پرنده شوم ترور بر شانه های او نشسته تا دلشوره هایت بیشتر و بیشتر شود. با بهت به دنیا نگاه میکنی و میگویی سهم من از زندگی چیست جز دلشوره و انتظار؟ آسیمه سر به دنبال تابوت میدوی و در دل فریاد میزنی نرو. بمان. بیشتر بمان. بی تو چه کنم در لحظه های کابوس بختک اعدام دل غنچه ام، زانیار؟

اشک نداری. چرا که دلشوره و خشم, بر چشمه ی اشکهایت سدی سدید بسته. دندان بر جگر فرو میکنی مبادا در همهمه مشایعت مردت, نام زانیار را بر زبان بیاوری و اقبال زندگیت را براشوبی .

با خودت میگویی زین پس غم دوری زانیار را در گوش که زمزمه کنم؟ …

در میان جمعیت احساس تنهایی بر تو غلبه میکند. تل عظیم فرزندی زیر تیغ بر پشتت آوار میشود . همه وجودت نبض میگیرد. مثل تک درختی در بیابان برهوت که چشم بر آسمان دوخته, به تابوت چوبی که روی دستها میدود خیره میشوی. در دل میگویی نکند اقبالم را کشتند تا در زندان چوبه برپا دارند؟

آمنه ! بیدار شو . تو تنها نیستی. زانیار فرزند همه پدران و مادران و جوانمردان و شیرزنان ایران است . همچنان که لقمان. همچنان که آرش و سهیل و سعید و خالد و عبدالله و هزاران زندانی دیگر.

آمنه ! دلشوره هایت را بین همه مادران تقسیم کن. غمت را هم. کنار مادر رامین بایست و طناب دار را بسوزان.

تو در کنار دایه شریفه و دایه سلطنه و دایه شوکت و هزاران مادر دیگر رشته کوهی خواهی ساخت رفیعتر از کوه دماوند. به پهنای فلات ایران. ایران زانیارت را میرهاند. تو تنها نیستی.

تلگرام ما

https://t.me/Iran_news_ajancy