داستان دزد سر گردنه که از قضا معرفت زیادی داشته است

78
داستان دزد سر گردنه که از قضا معرفت زیادی داشته است
داستان دزد سر گردنه که از قضا معرفت زیادی داشته است

می گویند در قدیم دزد سر گردنه هم معرفت داشت….

روزی دزدی در مجلسی پر ازدحام با زیرکی کیسه ی سکه ی مردی غافل را می دزدد، هنگامی که به خانه رسید کیسه را باز کرد دید در بالای سکه ها کاغذیست که بر آن نوشته است:

خدایا به برکت این دعا سکه های مرا حفاظت بفرما..

اندکی اندیشه کرد سپس کیسه را به صاحبش باز گرداند.

دوستانش او را سرزنش کردند که چرا این همه پول را از دست داد.

دزدکیسه در پاسخ گفت:

صاحب کیسه باور داشت که دعا دارایی او را نگهبان است. او بر این دعا به خدا اعتقاد نموده است .

من دزد دارایی او بودم نه دزد دین او.

اگر کیسه او را پس نمیدادم، باورش بر دعا و خدا سست می شد.ان گاه من دزد باورهای او هم بودم.

واین دور از انصاف است…!

و این روزها در این سرزمین عده ای هم دزد خزانه مردمند و هم دزد باورهای شان ….چونکه بنام دین دزدی میکنند….برای همین است که عده ای ازدین زده شده اند وفکر میکنند که این کاری که اینها میکنند تعالیم دین است

اگر می بری سکه ها را ببر نه باورها را…

تلگرام ما

https://t.me/Iran_news_ajancy