داستان زیبای پیر مرد تهی دست که از دیالوگ خود با خدا شرمنده شد

135
داستان زیبای پیر مرد تهی دست که از دیالوگ خود با خدا شرمنده شد
داستان زیبای پیر مرد تهی دست که از دیالوگ خود با خدا شرمنده شد

پیر مرد تهی دست، زندگی را در نهایت فقر و تنگدستی می گذراند و با سختی و مشقت برای زن و فرزندانش قوت و غذائی ناچیز فراهم می‌کرد.

از قضا یک روز که به آسیاب رفته بود، دهقان مقداری گندم در دامن لباس اش ریخت و پیرمرد گوشه های آنرا به هم گره زد و در همان حالی که به خانه بر می گشت با پروردگار از مشکلات خود سخن می گفت و برای گشایش آنها فرج می طلبید و تکرار می کرد : ای گشاینده گره های ناگشوده عنایتی فرما و گره ای از گره های زندگی ما بگشای.

پیر مرد در حالی که این دعا را با خود زمزمه می کرد و می رفت، یکباره یک گره از گره های دامنش گشوده شد و گندم ها به زمین ریخت او به شدت ناراحت شد و رو به خدا کرد و گفت :

من تو را کی گفتم ای یار عزیز

کاین گره بگشای و گندم را بریز

آن گره را چون نیارستی گشود

این گره بگشودنت دیگر چه بود ؟!

پیر مرد نشست تا گندم های به زمین ریخته را جمع کند ولی در کمال ناباوری دید دانه های گندم روی همیانی از زر ریخته است !پس متوجه فضل و رحمت خداوندی شد و متواضعانه به سجده افتاد و از خدا طلب بخشش نمود…

نتيجه گيري مولانا از بيان اين حكايت:

تو مبین اندر درختی یا به چاه / تو مرا بین که منم مفتاح راه

تلگرام ما

https://t.me/Iran_news_ajancy