داستان ماهیگیر جوان و فقیری که ناگهان به همه آرزوهایش رسید

198
داستان ماهیگیر جوان و فقیری که ناگهان به همه آرزوهایش رسید
داستان ماهیگیر جوان و فقیری که ناگهان به همه آرزوهایش رسید

مرد ماهیگیر جوان و گرسنه ای دلتنگ و افسرده روی پلی نشسته بود و گروهی از ماهی‌گیران را تماشا می کرد، در حالیکه به سبد پر از ماهی کنار آنها چشم دوخته بود.

آرام گفت: کاش من هم یک عالمه از این ماهی ها داشتم. آن وقت آن ها را می فروختم و لباس و غذا می خریدم.

یکی از ماهی‌گیران گفت: اگر لطفی به من بکنی هر قدر ماهی بخواهی به تو می دهم.

– این قلاب را نگه دار تا من به شهر بروم و به کارم برسم.

مرد جوان با خوشحالی این پیشنهاد را پذیرفت. در حالیکه قلاب مرد را نگه داشته بود، ماهی ها مرتب طعمه را گاز می زدند و یکی پس از دیگری به دام می افتادند.

طولی نکشید که تعداد ماهیها زیاد شد. مرد از این کار خوشش آمد و خندان شد. داشت ادامه میداد که مرد مسن برگشت.

ماهگییر جوان نگاهی به پیرمرد ونگاهی به سبد پراز ماهی کرد و خاموش ماند!

مرد مسن گفت: همه ی ماهی ها را بردار و برو اما می خواهم نصیحتی به تو بکنم. دفعه بعد که محتاج بودی وقت خودت را با خیال‌بافی تلف نکن.

قلاب خودت را بنداز تا زندگی ات تغییر کند، زیرا هرگز آرزوی ماهی داشتن تور ما را پر از ماهی نمی کند!

باید آرزویت را خودت محقق کنی!‌هر آرزویی که به ذهن انسان میرسد قابل محقق شدن است. باور کن و تورت را بیانداز!

تلگرام ما

http://t.me/Iran_news_ajancy