داستان پیرمردی که در تاریکی مانند روز گام بر می داشت

28

چريکها در دل شب در بين راه مانده بودند. هوا آنقدر تاريک بود که کسي نميتوانست حتي دستانش را ببيند. مدت زمان زيادي بود که منتظر درآمدن ماه بودند اما خبري از در آمدنش نبود.

يکي از چريکها فرمانده را صدا کرد:

– فرمانده! مدت زيادي است که اين جا ماند ه ايم. ماه هم که در نميآيد پس تکليف ما چيست. آب و غذا هم که براي مسير با خود داشتيم رو به اتمام است. حداقل کورمال کورمال حرکت کنيم.

فرمانده: اين جا پر از پرتگاه است. چطور ميخواهيم کورمال وسط پرتگاهها برويم؟ بالاخره ماه در خواهد آمد. به نظرم همه دعا کنيم که زودتر در آيد همه مشغول دعا شدند که ماه در آيد و در انتظار در جاي خود لميدند.

ساعتي بعد صداي پايي آمد. کسي نزديک ميشد چنان قدم برميداشت که گويي در روشنايي ميرود.

فرمانده فرياد زد: کي هستي؟

صدايي پاسخ داد: منم پيري که گذر ميکند! پيري که گذر ميکند؟!

– در اين تاريکي چطور ميتواني راه بروي؟

– تاريکي؟ من در روشنايي قدم برميدارم

– کدام روشنايي؟ نه چراغي داري نه مشعلي ما که قدم از قدم نميتوانيم برداريم. ما را مسخره ميکني؟

ولي صداي گامهايي که بطور منظم نزديک ميشد حکايت از درستي گفته آن فرد ميکرد. او به راستي بدون هيچ مشکلي قدم برميداشت و به آنها نزديک ميشد.

” نکند دشمن است و به اين شيوه قصد دستگيري آنها را دارد؟“

بسياري گلنگدن کشيدند و يکي از چريکها حتي چند تير به سمتي که صداي پا ميآمد شليک کرد.

– چرا شليک ميکنيد من دشمن نيستم . پيري هستم رهگذر

فرمانده گفت: تا دستور شليک ندادم کسي شليک نکند و بعد به سمت صدا گفت:

– اما تو خيلي مشکوکي! در اين ظلمات فقط ميشود با عينک شب از نسل سوم به بالا يعني عينک شب خيلي مدرن مسير را تشخيص داد و اين هم در مقدورات يک ارتش است ولي تو به راحتي قدم بر ميداري در حالي که ما حتي دستان خودمان را هم نمي بينيم به جز دشمن چه کسي ميتواند چنين امکاناتي داشته باشد؟ جز اين است؟

– بله جز اين است ظلماتي که ميگوييد زاده شماست!

– يعني چه؟ يعني مامقصريم که ماه در نمي آيد؟

– بله شما مقصريد

– مردک ما را به شوخي گرفته اي؟

– نه شوخي نميکنم مگر شما همان واحدي نيستيد که براي عمليات روي دشمنتان رفته بوديد؟

– بله اما تو از کجا اين را ميداني؟

– مگر شما همان و احدي نيستيد که به کمين دشمنتان افتاديد؟

– بله ولي تو اينها را از کجا ميداني؟

– مگر شما دو واحد نبوديد؟

– بله. ولي ما از آن يکي واحد خبر نداريم. احتمالا آنها نيز به سرنوشت ما دچار شده اند. ما هنگام عقب نشيني همه وسايل خودمان را جا گذاشتيم. مقداري عجله کاري کرديم. حتي بيسيم و چراغهايمان و دوربين شبمان را جا گذاشتيم ولي تو اينها را از کجا ميداني؟

– من شاهد نبرد شما بودم.

– شاهد؟ کجا؟

– من رهگذري بيش نبودم و به اتفاق شاهد صحنه بودم من هيچ سلاحي با خود ندارم بجز چوب دستي ام.

– از کجا بدانم؟ ما که تو را نمي بينيم

– اگر من دشمن بودم که به اين صورت به نزد شما نمي آمدم.

– بله حق با توست ولي شايد اين يک دام است.

– در هر صورت اگر دام هم باشد شما چکارميتوانيد بکنيد؟ من ميتوانم صحبت نکنم و مقداري به چپ يا راست بروم و ديگر کارتان تمام است چون امکان رديابي هم نخواهيد داشت.

– بله حرفت درست است.

– از کي اين ظلمات در اين جا حاکم شده است؟

– از موقع عقب نشيني مان. البته بسيار تعجب آور است چون طبق محاسبات و طرح ما يکساعت بعد از شروع عمليات، ماه بايد در ميآمد. ولي الان مدتهاست که از ماه و خورشيد خبري نيست. و ما نه راه پس داريم و نه راه پيش. آب و غذايمان نيز رو به اتمام است.

– آيا از سرنوشت واحد ديگر خبري داريد؟

– نه ميدانيم که دشمن منتظر ما بود. و از سمت آنها نيز صداي درگيري ميآمد. احتمالا همه شهيد شده باشند.

– شما فکر مي کنيد شکست خورديد؟

-بله. با از دست دادن بيش از نيمي از نفراتمان ما بدون اينکه کاري بتوانيم بکنيم شکست خورديم.

– ولي حقيقت چيز ديگري است.

– حقيقت! منظورت چيست؟

– واحد ديگر بعد از به کمين خوردن نه تنها عقب نشيني نکرد بلکه کمين را در هم شکست و به دشمن تهاجم کرده و پايگاه دشمن را فتح کرد ولي از شما هيچ ردي نيافت.

هياهويي برخاست.

هوا کم کم روشن شد

و خورشيد بر فراز آسمان تابان نمايان بود.

همه پير را ميديدند همان طور که ميگفت با ردايي و عصايي که از آنها دور ميشد

بر فراز پايگاه دشمن پرچم چريکها برافراشته بود.

به اميد افراشته شدن پرچم آزادي بر بام ميهن

و ديدن خورشيد نور افشان آزادي در آسمان آبي ايران

ايران مهد آزادي و ايرانيان شايسته ترين براي داشتن آزادي هستند

تلگرام

https://t.me/Iran_news_ajancy