داستان تک خوانی یکی از خدمه نفت کش سانچی به همراه مادرش

226

داستان تک خوانی، آن روز مادر هم همراه آنهایی که سنج و طآبل و دمام میزدند سینه زنان رفت و پا به دریا گذاشت و از ته دل دعا کرد که فرزندش را آبها به او برگردانند، یاد همان روزی افتاد که سجاد موبایلش را آورد و به مادر  گفت کنارش بنشیند و او خواند!

آن روز هم مادر  کل میزد و ضجه میزد و کسی ته ته دلش غریبانه میگریست!‌ هرگز مادر فکر نمیکرد که این ترانه سجاد ماندنی ترینهای باز مانده یک جسد سوخته از عزیزش باشد.

اگر میدانست هر ذره وجودش سجاد را محکم بغل میکرد و با همه توانش اجازه نمیداد به آن سمت حرکت کند!

 رفت تا طعمه جنایتکارانی شود که برای منحرف کردن اذهان مردم از قیام، همین مردم را، به کشتن میدهند.

این دقیقا عین زمان جنگ ایران و عراق بود که خمینی آن را برای خودش نعمت میخواند چون جوانان را سوخت جنگی کرده بود که اذهان مردم را منحرف میکرد زیرا شرایط سال ۶۰ هم میرفت تا به تحولی منجر شود اما با جنگی که هفت سال طول کشید این فرصت را از مردم گرفت.

اما الان که به این شکل نمیتواند بحران آفرینی کند با بحرانهای هولناک مانند کشتی سانچی تلاش میکند اذهان را منحرف کند! اما الان دیگر زمانش گذشته است.

به صدای سجاد عبداللهی گوش کنیم که میخواهد برود بالای دروازه شیراز بنشیند.

عزیزوم مو بچه ممسنی یوم.

ستم بر مو مکن که رفتنی یوم.

خدایا بال بده تا بال بگیروم.

سر دروازه شیراز نشینوم.

سر دروازه شیراز شلوغه.

نمیدونوم که یار ما کدومه.

ای یار.

مادر بزرگ از صدای قشنگ نوه اش برایش کل میزند

سجاد: ای جان

تلگرام

https://t.me/Iran_news_ajancy