داستان تاریخی اسکندر مقدونی

75

اسکندر مقدوني در سی و سه سالگی در گذشت. روزی که او اين جهان را ترک می‌کرد، می‌خواست يک روز ديگر هم زنده بماند- فقط يک روز ديگر- تا بتواند مادرش را ببيند. آن ۲۴ ساعت فاصله‌ای بود که بايد طی می‌کرد تا به پايتخت کشورش برسد.

اسکندر از راه هند به يونان بر می‌گشت و به مادرش قول داده بود وقتی که تمام دنيا را به تصرف خود درآورد باز خواهد گشت و تمام دنيا را يکپارچه به او هديه خواهد کرد. بنابراين اسکندر از پزشکانش خواست تا ۲۴ ساعت مهلت برای او فراهم کنند و مرگش را به تعويق اندازند.

پزشکان پاسخ دادند که کاری از دستشان بر نمی‌آيد و گفتند که او بيش از ساعاتی کوتاه قادر به ادامه زندگی نخواهد بود. اسکندر گفت: “من حاضرم نيمی از تمام پادشاهی خود را يعنی نيمی از دنيا را در ازای فقط ۲۴ ساعت بدهم”

آنها گفتند: “اگر همه دنيا را هم که از آن شماست بدهيد ما نمی‌توانيم کاری برای نجاتتان صورت بدهيم. امری غير ممکن است.”

آن لحظه بود که اسکندر بيهوده بودن تمامی کوششهايش را عميقاً درک کرد. با تمام داراييش که کل دنيا بود نتوانست حتی ۲۴ ساعت را بخرد.

سی و سه سال از عمرش را به هدر داده بود برای تصاحب چیزی که با آن حتی قادر به خريدن ۲۴ ساعت هم نبود.

تلگرام

https://t.me/Iran_news_ajancy