داستان عشق

48
داستان عشق
داستان عشق

داستان عشق روزی مجنون به راهی میرفت که از میان نمازگزاران میگذشت، مجنون به راه میرفت که ناگهان جماعتی بر سرش ریختند و بر سر و رویش زدند که مردک تو از میان نمازگزاران گذشتی بند ما با خدایمان قطع نمودی و نمازمان شکستی این چه خبطی بود که از جانب تو انجام شد؟

باید مجازات شوی در حال راز و نیاز با خدایمان بودیم که رشته ما را با خدایمان بریدی!

مجنون لبخندی زد و گفت عاشق لیلی ام و جز او کسی نمی بینم شما چگونه عاشقانی هستید که جز او میبینید تو عاشق خدایی و من را می بینی؟

عاشق بنده ای هستم و تو را ندیدم و تو عاشق خدایی و مرا دیدی!

تلگرام ما
https://t.me/Iran_news_ajancy