زن جوان نابینایی که ۳۰ ساله ثابت کرد که کافی ست اراده و پشتکار و خواستن در کنار هم جمع آیند

56

زن جوان نابینایی که ۳۰ ساله است و اکنون در مقطع دکترای علوم سیاسی در دانشگاه آزاد – واحد تهران مرکز – تحصیل می‌کند. اینکه زن باشی، نابینا باشی، از استانی محروم همچون سیستان و بلوچستان آمده باشی، همه در ایران کنونی موانعی هستند که هر کدام می تواند مانع از شکوفایی شود؛ اما «سیما رییسی»، زنی برآمده از چابهار که به زادگاه خود نیز عشق می ورزد، ثابت کرده است کافی ست اراده و پشتکار و خواستن در کنار هم جمع آیند، تا سخت آسان شود و ناممکن، ممکن گردد. سیما رییسی جدای از تحصیل در مدارج بالای دانشگاهی، در فعالیت های اجتماعی و سیاسی استان خود نیز مشارکت می جوید و همه این ها او را تبدیل به یک زن تاثیرگذار در میان بلوچ ها کرده است.

سیما رییسی درباره بیماری چشمی و نابینایی کنونی خود می گوید:‌«من از بدو تولد دچار بیماری آب سیاه چشمی بودم. این بیماری به دلیل بالارفتن فشار داخل چشم ایجاد می‌شود و باعث لرزش و تکان خوردن دایمی چشم‌ها می‌شود…اما به این دلیل ‌که روند درمان دیر آغاز شد، عمق بیماری بیشتر شد، تا این‌که ‌سال دوم راهنمایی به‌خاطر بالارفتن فشار داخلی چشم‌هایم، بینایی یک چشم را به‌طور کامل از دست دادم». این بیماری موجب شده بود او به سختی در مدارس پذیرفته شود و حتی ناچار شد دو سه سالی را در مدارس استثنایی بگذراند. به گفته خودش در محیط کودکی او، مردم به نابینا نیز به چشم «عقب مانده» می نگریستند. او این را یکی از «فرهنگ های بسیار غلط سیستان و بلوچستان» می داند؛ اینکه بسیاری از مردم بلوچ، مشکل جسمی را با مشکل ذهنی برابر می دانند.

اما به هرترتیب، وجود معلمی دلسوز به نام «هوشنگ آبیار»در مقطع دبستان او را دوباره به مدارس عادی بازگرداند. معلمی که سیما او را «مهم ترین معلم» خود می داند.سیما نیز در کلاس ثابت کرد هیچ کم از دانش آموزان بینا ندارد: «همان کلاس چهارم هم معلمم مرا به‌عنوان دانش‌آموز خود نمی‌پذیرفت. او می‌گفت کسی که سه‌سال در مدرسه استثنایی درس خوانده نمی‌تواند در کلاس من آموزش ببینید. تا این‌که یک روز مسأله ریاضی را پای تخته نوشت، من زودتر از بقیه بچه‌ها آن را حل کردم و به این ترتیب توانستم خودم را به او نشان دهم».

سیما که در مقطع دبستان دچار کم بینایی بود، در مقطع راهنمایی بینایی یک چشم خود را به طور کامل از دست داد. با این حال به تحصیل ادامه داد و دیپلم خود را با موفقیت دریافت کرد. اما پس از اینکه در آزمون کنکور دانشگاه های دولتی قبول نشد، دچار استرس و فشار عصبی شد و همین موجب شد، بینایی یک چشم دیگر خود را نیز از دست بدهد. اما اگرچه او به طور کامل از دو چشم نابینا شد، دنیا برایش پایان نگرفته بود: «همان روزهایی که دانشگاه قبول نشده بودم و به‌طور کامل نابینا بودم، روزهای سرگردانی من بود. روزها و شب‌ها را پشت‌سر می‌گذاشتم و فقط با خودم فکر می‌کردم که من کجای این جهان هستم؟ از زندگی چه می‌‌خواهم؟ با دو چشم نابینا چه باید کرد؟ چطور ادامه تحصیل دهم؟».